تبليغاتX
Glass Room
Index
Archive
Contact
که هامون منادی محبت بود و شکیبایی

    

من‌ام آری من‌ام
                    که از این‌گونه تلخ می‌گریم
که اینک
          زایش ِ من
از پس ِ دردی چهل ساله
در نگرانی ِ این نیم‌روز ِ تفته
در دامان ِ تو که اطمینان است و پذیرش است
که نوازش است و بخشش است. _

در نگرانی ِ این لحظه‌ی یاس،
که سایه‌ها دراز می‌شوند
و شب با قدم‌های کوتاه
                                دره را می‌انبارد.

ای کاش که دستِ تو پذیرش نبود
نوازش نبود و
                  بخشش نیود
که این
        همه
              پیروزی ِ حسرت است،
بازآمدن ِ همه بینایی‌هاست
به هنگامی که
                   آفتاب
سفر را
         جاودانه
                  بار بسته است
و دیری نخواهد گذشت
                             که چشم‌انداز
                                               خاطره‌یی خواهد شد
                                                                   و حسرتی
                                                                            و دریغی.

که در این قفس جانوری هست
                                        از نوازش ِ دستان‌ات برانگیخته،
که از حرکتِ آرام ِ این سیاه‌جامه مسافر
به خشمی حیوانی می‌خروشد.


--------------------------------------
پ.ن1 : قسمت سوم شعر "و حسرتی" از کتاب "مرثیه‌های خاک" سروده‌ی احمد شاملو
پ.ن2 : عکس از "چاوش هماوندی"، جام‌جم


یکشنبه 1387/04/30
نوشیدن مدام

نه کوهِ قاف
           نه تا آسمان
                        نه تا ناهید
مرا به کوچه‌ی محبوب خوب من ببرید
به کوچه باغ پُر از وَهم
                            _ خلوت شاعر_
به طوفِ قامت آن سرو
که سرو باغ اِرم را ز خود خجل می‌کرد
به روز واقعه
             _تابوت من طواف دهید

و اسب اشهب شب
                         در سپیده دم می‌راند
و کوچه باغ که تنها انیس مستی بود
که عاشقانه‌ترین شعر تازه را می‌خواند:
                                 «مرو ز پیشم و هرگز مکن فراموشم
                                 «من آن شراب زده عاشقم،
                                                                  تو آن معشوق
                                 «که از صُراحی چشمت مدام می‌نوشم

بیا به پیش من ای دوست
                  _زمانه دشمن خوست
بیا
    بیا
        که ترا من
                   _به وسعت دریا
به وسعت دنیا
به وسعت همه‌ی کاینات
                            دارم دوست

حمید مصدق، اردیبهشت 47، قلهک


--------------------------------------
حالا نمی‌شود
کمی بیش‌تر بمانی؟


پنجشنبه 1387/04/06
غم می‌سراید مدام این روزگار نامرد

گوشه‌ی حیاط، لم داده بودم روی تاب و صدای جیرجیرک‌های توی حیاط، آن وقت شب جای هر موسیقی دلنشینی را پر کرده بود. شب. سکوت. تنهایی. همه‌اش خاطرات خوش قدیم را دوره می‌کردم؛ شب‌هایی را که زود خاطره شدند. دلم بدجوری هوس گریه کرده بود که صدای در آمد. انگار که کسی آرام با کلید به در بزند. رفتم در را باز کردم. تا دیدمش برعکس ِ همیشه که خوش‌حال می‌شدم، غم تمام دلم را پر کرد. آخر اشک در چشمانش حلقه زده بود. بی آن‌که چیزی بگوید و بگویم، قدم‌هایش را آرام به سمت روبرو برداشت و نشست روی تاب. در را بستم و رفتم نشستم کنارش. تحمل نداشتم حتی به صورتش نگاهی بیاندازم و یا حرفی بزنم. چند دقیقه همان‌طور روی تاب نشسته بودیم. به روبرو خیره شده بود و من به زانوهایش که آرام آرام با جلو و عقب رفتن‌های تاب، خم و راست می‌شدند. تکان‌های تاب به جای آن‌که مثل گهواره خوابم کند، شبیه مویه و شیونی بود که سراسر وجودم را بغض‌آلود می‌کرد. دیگر تاب فروخوردن بغضم را نداشتم. دست چپم را تکیه دادم روی تاب تا بلند شوم. دو دستش را که توی سینه‌اش به هم گره زده بود آورْد جلو و دستم را آرام، محکم گرفت. همین که رو به من کرد بوی خوش تنش پاشید توی صورتم. چشم‌هایم را بستم. گفت: "الان که به چشمات احتیاج دارم می‌بندیشون؟" چشم‌هایم را باز کردم. گفتم: "چی شده؟". یک‌هو از چشم سمت چپش یک گوله اشک افتاد روی گونه‌اش و سریع سر خورد و افتاد بالای انگشت اشاره‌ی دست راستم. دست چپش را از دستم جدا کرد و برد زیر چادرش. یک تکه کاغذ کاهی کوچک تاشده‌ای را بیرون آورد. با دست راستش، دست چپم را بلند کرد و برد سمت خودش. کاغذ را کف دستم گذاشت و همزمان چشم‌هایش را بست. رو کردم سمت آسمان. آرام بلند شد و رفت سمت در. سر جایم همان‌طور نشسته بودم. تکان نمی‌توانستم بخورم انگار. در را بست و رفت. کاغذ را که باز کردم بغض طولانی‌ام ترکید. قطره‌های اشکم یکی یکی سرازیر می‌شدند روی کاغذ. مرکب ِ روی کاغذ پخش شد و سطرها به هم ریختند. یک قطره روی سطر دوم، روی "بلا نازل شد" چکید، یکی روی "تصادف" در سطر چهارم، دو تا روی "دو روزه توی کما" آخر سطر پنجم و یکی هم روی "20 سالش" وسط سطر ششم. چند تا قطره هم کنار و روی "دکتر گفته تا 3 روز دیگه باید به هوش" چکیده بود. نفهمیدم چرا این قسمت آخری خیس‌تر از جاهای دیگر کاغذ بود. آن‌قدر اشک در چشمانم جمع شده بود که دیگر چیزی نمی‌دیدم. دست راستم را به چشم‌هایم کشیدم. نگاهی به آسمان انداختم که چه‌قدر ابری بود. سرم را پایین آوردم و سطر آخر را نگاه کردم که با کمی فاصله از سطرهای بالایی، و در سمت چپ نوشته شده بود: "درد را آوار می‌کند روی سر بنده‌اش، درمان را می‌گذارد همان‌طور قایم بماند. اصلن چرا دماغ قلدرها و گردن‌کلفت‌های دنیا نباید به خاک مالیده شود؟..". پاهایم را محکم به زمین فشار دادم. تاب تکان تندی خورد. زانو‌هایم را در بغلم جمع کردم. باد نسبتا خنکی وزید. صورت خیسم کمی سوخت.

 


نادر ابراهیمی

و دیگر این‌که نادر ابراهیمی، هنرمند معاصر و خالق آثاری چون «آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» پنج‌شنبه ۱۶ خرداد، پس از ۹ سال بیماری در سن ۷۳ سالگی در تهران درگذشت. علاوه بر صدها مقاله‌ی تحقیقی‌ و نقد، بیش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است كه دربرگیرنده‌ی داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه، ترانه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است.
روحش شاد!


--------------------------------------
دیگر نوک انگشتانم به حرارت ثانیه‌های پایانی سیگار عادت کرده است.
پ.ن۱ : داستانک خجالت و حرام‌زاده را در متیل بخوانید.
پ.ن۲ : "محمدرضا"ی عزیز در همایش جهانی فیزیک در دانشگاه دهلی شرکت کرده و مقاله‌اش حائز رتبه پنجم شده. موفقیت وی را از صمیم جان تبریک می‌گویم و آرزوی توفیق، سلامتی و شادی روزافزون برایش دارم.


شنبه 1387/03/18
خوش خبر باشی ای نسیم شمال!

کنار حوض، اونقده غمگین نشسه بودم که حتی ماهی قرمزه هم طرفم نمیومد. حتی به غذایی که براش ریخته بودم لب نمی‌زد. زار بودم. پریشون بودم. اصن شده تا حالا پریشون باشی؟ شده محل ندی به زلفات که تو صورتت می‌ریزن و اذیتت می‌کنن؟ شده حال نداشته باشی با کسی حرف بزنی؟ حال نداشته باشی به گنجیشکای رو درخت گوش بدی؟ هان؟ خب منم همون‌جور بودم. زار بودم. به هم ریخته بودم. اون‌همه روز بود که غصه سر دلم نشسته بود. زندگیمو گرفته بود. اون‌همه روز بود که میشسم کنج اتاق و زل می‌زدم به پنکه دستی گوشه‌ی اتاق که از دسم ذله شده بود و همش نق و نوق می‌کرد و تا می‌خواسم چن دیقه اتاقُ خنک کنه داد و بی‌داد می‌کشید سرم. اون‌همه روز حتی ستاره هم آرومم نمی‌کرد. اوضاعی بود. یه دس دیگه تو آب زدم. با خودم گفتم شاید ماهی قرمزه این‌بار جوابم نکنه. اما بازم نیومد طرفم. غصه‌م شد. یه‌هو یه نسیمی تو حیاط چرخید و رو آب موج انداخ. پلکام پریدن. با خودم گفتم: "خبری نیس! الکی دلتو خوش نکن!" اما بازم یه‌هویی یه صدایی اومد. یه کسی با کلیدی چیزی زد به در. یه لحظه رومو کردم به طرف در. دوباره برگشتم. با خودم گفتم: "خودم که حال ندارم. بذا دیگرونم بی‌حال نکنم!" بعد شنفتم کلید افتاد تو در و چرخید. فهمیدم کیه. تا اومدم خوش‌حال بشم باز با خودم گفتم: "چرا اون؟ چرا اون این وخت شب اومده؟ چرا باید بی‌حالیم و پریشونیم نصیب اون بشه؟" در واشد. تا پاشدم، قامتش چارچوب در رو پر کرد. یه قدم اومد جُلو. لبخندی زدم. درُ با پشت دسش هل داد و بست. اومد جُلوتر. خنده از لباش پاک نمی‌شد. گف: "سلام". گفتم: "سلام". یه‌هو خنده‌م گرفت. گفتم: "بر سر بام بیا! گوشه‌ی ابرو بنُمای!". بیش‌تر خندید. اونقده که دندونای سفیدشم معلوم شدن. ماهی قرمزه و گنجیشکا رو کامل فراموش کرده بودم. گفتم: "نمیای لب ایوون بشینی؟ یه چیکه صبر کنی چای دم می‌کنم براتا". گف: "عجله دارم. اومدم خبر بدم و برم.". برق از چشام پرید. گفتم: "نکنه.." یه‌هو پرید وسط حرفمو همون خبری که منتظرش بودمُ گفت. ... خشکم زده بود از خوش‌حالی. سه قدم رفتم جُلوتر. پیشونیشو بوس کردم. گفتم: "از کیمیای مهر تو زر گشت روی من". دساشو حلقه زد دور گردنم. بوی گیساش پیچید تو سینه‌م. تا اومدم یه نفس عمیق بکشم در گوشم گف: "این‌همه کوچه پس کوچه رو اومدم تا اولین نفری که خبرُ می‌شنوه تو باشی! همین!". عقب وایساد. انگاری تو دلم آتیش به پا کرده بودن. عجیب خوش‌حال شده بودم. با دوتا دساش چادرش رو بالا برد و بعد نشوند رو سرش و دور صورتش رو پوشوند. گفتم: "این‌جوری معصوم‌تر میشیا!" خنده‌ای کرد. روشو برگردوند و رفت سمت در. دو قدم رفتم جُلو. درُ باز کرد. برگشت به طرف من. بازم خندید و رفت و درُ بست. برگشتم نشسم لب حوض. تا رومو کردم به آب، دیدم ماهی قرمزه اومده طرفم. دستمو که بردم سمتش از آب پرید بیرون و دوباره شیرجه زد تو حوض. هی این‌طرف و اون‌طرف می‌رفت. دوس داشتم داد بکشم. جیغ بزنم. نمیدونسم از خوش‌حالی چی‌کار کنم. اصن شده تا حالا هوس کنی بری تو بیابون خدا و جیغ بکشی و برقصی از خوش‌حالی؟ شده تا حالا هوس کنی مهمونی بدی یا بری مهمونی؟ همه رو جمع کنی دور خودت؟ شده هوس کنی شیرجه بزنی تو دریا و بعد بیای لب ساحل دراز بکشی و به آسمون و ستاره‌هاش نیگا کنی؟ شده اون‌قد خوش‌حال بشی؟ هان؟ خب منم همون‌جور بودم. صورتمُ بردم پایین‌تر. دسامو بردم تو حوض. مشتامو از آب پر کردم و آوردم بیرون و یه هو پاشیدم به صورتم. یه‌بار دیگه هم این کارُ کردم و بُلن شدم رفتم نشسم لب ایوون. رومو کردم سمت آسمون. گفتم: "خدا جون شکرت!"

[هیچ لحظه ای از این خوشبخت‌تر بوده ای؟!]


--------------------------------------
خط بیستم، "بر سر بام بیا! گوشه‌ی ابرو بنُمای!" رو "مُمُد جان" گفته.


جمعه 1387/03/03
پارادوکس

     I was Here...  by Armindo Dias

چگونه آغوش خویش را

برای معشوق

              بگشایم

و حال آن‌که

شب‌های زیادی

          با روسپیان و مردانی گناه‌کار

                                   همبستر شده‌ام؟!


--------------------------------------
یعنی
    من
فعل شده‌ام؟!


سه شنبه 1387/02/31
رابطه

     Confidencias, by Miguel Angel de Arriba Cuadrado

لوییس من را با پدرو آشنا کرد.
پدرو من را با سَم.
لوییس را مدت‌ها ندیدم.
شیفته‌ی پدرو شدم.
او هم شیفته‌ی من.
سَم را که با پدرو معامله‌ی عشق با عشق می‌کردند،
بیشتر شناختم.
لوییس را مدت‌ها نشنیدم.
عشق سه‌گانه‌ای شد میان پدرو، سَم و من.
چند بار قایمکی با سَم خلوت کردیم.
   انگار هیچ اختلافی میان اندیشه‌ی ما نبود.
پدرو با ما قهر کرد.
بلافاصله از عاشقانه‌های خود گفتیم،
                            سیگار کشیدیم،
                                     قدم زدیم.
پدرو از کنار ما رد شد
و هیچ‌کس حرفی نزد.
لوییس تلفن زد.
نه من او را شناختم و نه او من را.
    آخر شماره را اشتباه گرفته بود.


هوا سرد و آسمان سفید بود و برف می‌بارید.
در کافه‌ی پایین خیابان با پدرو و سَم مشروب خوردیم
                                                 سیگار کشیدیم
                                              و شام میل کردیم.
عشق سه‌گانه‌ای ماند میان من، سَم و پدرو.


--------------------------------------
پ.ن۱ : داستانک "چاپ سوم قطع صنوبر"
پ.ن۲ :
راز بندِ باز کفش‌های پدربزرگ / برای الیزابت


سه شنبه 1387/02/17
به عشق شیخ اجل

     Side by side, by Hilmi m

 

ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته‌ای

حُسن تو جلوه می‌کند وین همه پرده بسته‌ای

خاطر ِ عام برده‌ای، خون ِ خواص خورده‌ای

ما همه صید کرده‌ای خود ز کمند جسته‌ای

از دگری چه حاصلم تا ز تو مهر بگسلم؟

هم تو که خسته‌ای دلم مرهم ِ ریش ِ خسته‌ای

گر به جراحت و الم دل بشکستیَم چه غم؟

می‌شنوم که دم بدم پیش دل شکسته‌ای

 

--------------------------------------
گلچره بریز تو خونِ من ِ بلبل نعره‌زن را
بریز
بریز..


دوشنبه 1387/02/02
عاشقانه‌ای برای تولد میودا!

تولدت مبارک!
آری؛ برای گفتن همین یک جمله بود که ایام را یکی‌یکی سپری کردم و برای همین امروز بود که ناصبور و مشتاق انتظار کشیدم و برای همین پُست بود که اتاقم را به‌روز نکردم،‌ تا درست همین امروز مقدس‌ترین، همین ۵شنبه 1۵اُم فروردین نازنین، همین‌جا در 1۵اُمین عاشقانه‌ای که در حصار دیوارهای شیشه‌ای اتاقم برایت می‌نویسم، شروع بیست‌وپنجمین بهار پرشکوفه و پرسرخ و سبز باغ زندگی‌ات را تبریک بگویم.
به‌راستی که امروز اول بهار است. هرچند که همیشه، لحظه به لحظه، ثانیه‌گرد تولدت را در خلوت‌های ساکت و شبانه‌ام جشن می‌گیرم اما هیچ زمانی مثل تکرار همین روز قشنگ، مثل اکنون، بهاری نیست، لطف ندارد. به‌حق که هر اول بهاری، هر این‌چنین روزی، حوالی سالروز همان لحظه‌ای که بهارها پیش‌تر قدم بر خاک زمین گذاشتی همه چیز رنگ و بوی دیگری می‌گیرد؛ از آسمان گرفته که خدا می‌داند این روزها چه‌قدر خوش‌گل شده است، و زمین که رخت نو بر تن کرده، و شکوفه‌های درختان که روی گشوده‌اند به دیدن این لحظه، و پرنده‌ها که همه عشق چه‌چه می‌زنند، تا نسیم که با آمدنش اتاقم را پر می‌کند از عطر روسری گلدارت که گه‌گاه گیسوان بلند تو را را در آغوش می‌گیرد، و ابرها، وای! ابرها! همان‌هایی که برایم می‌خواندی: "ابر خاکستری بی‌باران دلگیر است..." همین نقاشی‌هایی که از جوهر دلت و با سر زلفانت بر بوم آسمان به تصویر می‌کشی! ابرها، و باران که هر وقت می‌بارد به استقبالش می‌روم تا تمام تن و جانم را شستشو دهد و اشک می‌ریزم و اشک می‌ریزم و اشک می‌ریزم که باران تداعی‌کننده‌ی مرواریدهایی است که از سر محبت برایم ریختی، و دریا، و ماسه‌های ساحل که بر سینه‌ی دلشان با سرانگشتان ظریفت سلام نثارم کردی _سلامی نادیده که آرزویش برای همیشه به دلم است_، و برف و برف و برف که برف از آن عاشقانه‌های مشترک من و توست که نه سخن و کلام بلکه احساس‌ها حوالی برف میان دل‌هامان گذراندیم، و شب که مامن تمام عاشقانه‌های ساکت و خلوت‌مان است، محفل تمام خاطره‌هامان که از برشان کرده‌ام و مدام دوره‌شان می‌کنم، و ستاره‌ها که مرا با آن‌ها آشنا کردی، و همه‌ی اشیاء و جانداران، همه و همه رنگ و بوی تازگی می‌گیرند.

دست‌هایم را از آب حوض بیرون می‌آورم و قطره‌ها را می‌پاشم روی گل‌های شمعدانی باغچه. می‌روم و می‌نشینم لب ایوان. دست‌هایم را در سینه به‌هم گره می‌زنم. سر می‌کنم سمت آسمان. و یک‌هو مقدار زیادی خنده جاری می‌شود روی لب‌هایم از شدت نور و چشمک‌های ستاره. سرم را به سمتش نگاه می‌دارم. می‌گویم: "کاش من جای آسمان بودم تا چشمانت را سمت من می‌دوختی و آبی، سیاه یا سفید، به هر رنگی دوست داشتی می‌ماندم تا نگاه تو را از دست ندهم! کاش من زمین بودم و وجود تو را همیشه لمس می‌کردم و راحتِ خواب‌های شبانه‌ات را فراهم می‌کردم! کاش من نسیم بودم و به وقت صبحگاه که لب پنجره می‌ایستادی یا لب ایوان می‌نشستی، عمیق تنفسم می‌کردی تا درون شش‌ها و رگ‌هایت می‌رفتم! کاش ابر بودم و می‌ایستادم در آسمان و از آبی قاب پنجره‌ی اتاقت ساعت‌ها نگاهت می‌کردم! آه! کاش من باران بودم و به وقت قدم‌زدن‌های شبانه‌ات جاری می‌شدم بر گونه‌های سرخ و سفیدت! کاش برف بودم تا مثل قبل‌ترها دستانت را برایم می‌گشودی و سرانگشتانت را لمس می‌کردم! اصلا کاش روسری گلدارت بودم! آری؛ کاش روسری‌ات بودم تا که هم‌آغوش گیسوانت می‌گشتم و سرشار از عطر می‌شدم!". با خودم پیش‌ترها را زمزمه می‌کنم:
       " کاش آن جام طلایی بودم؛
                              می‌گرفتی تو مرا وه چه لطیف!
                              می‌چشیدی ز لبم باده ناب!
                                                می‌چشیدی ز لبم با لب خویش! ...
"

     

انگشت سبابه را می‌نشانم بر سر ورق‌ها. نیت می‌کنم تو را؛ محبوبی که نه دیدمش، نه شنیدمش، و نه لمسیدمش!

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت                    نیست چون آینه‌ام روی ز آهن چه کنم

برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر           کارفرمای قدر می‌کند این من چه کنم

برق غیرت چو چنین می‌جهد از مکمن غیب  تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت     دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم

مددی گر به چراغی نکند آتش طور                   چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم

حافظا خلد برین خانه موروث من است
اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

وای که تفال دلنشینی است و شرح سوز دلم که حضرت حافظ بیان می‌کند. دیوان را می‌بندم و می‌گذارم کنارم. چشمانم را چند لحظه روی هم می‌گذارم و دوباره باز می‌کنم و نگاه می‌کنم به ستاره که کمی رفته است آن طرف‌تر. پیش‌تر که نبودی و همین شب‌ها که نیستی سر و جان سمت ستاره دارم که مدام برایم چشمک می‌زند. و انگار تکه‌ای از توست که تا می‌بینمش مثل همه‌ی آن وقت‌ها که برایم حرف می‌زدی، شعر می‌خواندی، پلک می‌زدی، سادگی‌هایت را نثار می‌کردی و خلوتم را با نفس‌هایت می‌آمیختی، سراسر هیجان و شادی می‌شوم و بی‌آن‌که پلکی بزنم،‌ آن‌قدر نگاهش می‌کنم تا از آسمان بالای سرم برود. دیگر برای پیداکردنش نه تاملی می‌کنم و نه راهنمایی می‌خواهم تا به من نشانش دهد. همین‌که سر به سمت آسمان کنم _اگرچه آسمان کویر باشد_، می‌بینمش و خدا می‌داند یک‌هو و ناگهان درونم گرمی‌گیرد؛ انگار که تو را دیده باشم. ستاره. ستاره. ستاره. اصلا تمام دلمشغولی روزانه‌ام این است که شب برسد تا بیاید و آسمان تنهایی‌هایم را بتابد و کمی از دلم بشنود که:

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر         آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

ستاره را که می‌نگرم یاد روزها قبل می‌افتم؛ آن لحظه‌ای که تو را دیدم و احساس عجیبی در من شعله کشید. احساسی که با دیدن هیچ‌کس و هیچ‌چیز در طول ایامی که نفس کشیدم،‌ مرا فرا نگرفت. احساسی که با بودن و ماندن تو، درون وجودم ثبت شد و تا همیشه‌ی همیشه همراهم است.
روزهایی که با هم بودیم، بی‌آن‌که متوجه چیزی باشم، غرق شده بودم در نگاه‌هایی که به من می‌کردی، چشم‌هایی که به من می‌دوختی، دست‌هایی که برایم تکان می‌دادی، درددل‌هایی که با من به اشتراک می‌گذاشتی. طلوع رخ می‌داد. شب‌هایی که بستر تنهایی‌مان می‌شد، بی‌آن‌که از پی کسی یا چیزی انتظار بکشم، لحظه‌به‌لحظه مبهوت‌تر و شیفته‌تر می‌شدم از سر عاشقانه‌های شبانه‌ای که با سکوت ممزوج می‌کردی و برایم می‌نوشتی، صورتت که شبم را روشن می‌کرد، تفالی که به دیوان می‌زدی، اشک‌هایی که برایم می‌ریختی، و درس‌هایی که به من می‌آموختی. غروب جاری می‌شد. افسوس! افسوس برای آن لحظاتی که زود خاطره شدند. خاطراتی که نثارم کردی تا برای همیشه جاودانه عشق بمانی‌ام و برایت بخوانم:

" آن روز که با تو بودم
                           بی تو بودم!
  امروز که بی توام
                      با توام!
"

و بگویم هرچه‌قدر هم که باشم و بنویسم و خط بزنم و ببارم، همه‌اش از سر دلتنگی است،‌ از سر خاطرات مانده از تو. و گرنه به قول خودت:

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل    توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

اکنون این‌جا نیستی تا عاشقانه‌هایم را ببینی و بخوانی. نیستی ولی این سطرها را هم می‌مانم تا باز بگویم "تولدت مبارک!" و بگویم از صمیم جان، و بیش از همیشه‌ی پیش تمام خوبی‌ها، زیبایی‌ها، شادی‌ها، سلامتی‌ها، کامیابی‌ها، باهم‌بودن‌ها، صمیمیت‌ها، عشق‌ورزیدن‌ها، دوست‌داشتن‌ها و بهترین‌ها را همیشه برایت آرزومند و امیدوارم. و مثل پیش‌تر که البته بیش‌تر، مدام برایت می‌خوانم سطرهایی را که نه حضرت حافظ بل سویدای جانم برایت سرود:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                               وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست         به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت توست         که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

در این چمن چو درآید خزان به یغمایی         رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد                مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد

هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند          بر آتش تو بجز جان او سپند مباد

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

برای بیان حرف‌های ناگفته‌ام و احساس‌های از سر سکوت و شبانه‌ام، سطرهایی بسیار لازم است که از عمر کوچک من لبریز می‌کند. به قول حضرت حافظ:

آن‌چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات        در یکی نامه محالست که تحریر کنم

پس تمام عاشقانه‌های شب‌های خیس و خلوتم را خلاصه می‌کنم در جمله‌ای که گفتنش سمت تو، هیچ‌وقت برایم کلیشه نمی‌شود:
                                         دوستت دارم!


پنجشنبه 1387/01/15
...


فاحشه!

ايستگاه منتظر است

            تا از تنهايي

                   نجاتش دهي!

کي برمي‌‌گردي؟!

مهر ماه

*****************

 

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موییست هوش دار

غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

معنی آب زندگی و روضه ارم

جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند

ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش

ای مدعی نزاع تو با پرده‌دار چیست

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست

معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست

 

فرارسیدن سال 1387 خورشیدی را به همه‌ی دوستان، یاران دربند و آزادی‌خواهان تبریک عرض می‌کنم. امیدوارم که سال و سال‌هایی پر از موفقیت، خوشی و سلامتی در پی داشته باشید.
به امید آزادی ایران و ایرانی


--------------------------------------
پ.ن1 :  به پیشنهاد سیداکبر عزیزم «متیل» را راه انداختیم. البته کمی بعدتر عضو هم خواهیم پذیرفت.
پ.ن2 : "یوسف" عزیز این مدت جان مرا صیقل داده. بیش‌تر از هدایایی که داده، با لطافت‌ها و مهربانی‌هایش. تمام خوبی‌ها نثارش باد که همیشه خوش یمن است.
پ.ن : داستانک "سال‌هایی که نو می‌شوند" در متیل


دوشنبه 1386/11/29
بن‌بست

          

 

يخ بسته سنگ و دست و صدا نيز

در کوچه‌های حادثه يارا

بن‌بستِ ظلمت است، و زان سوي

بنگر سگان هارِ رها را.

استاد محمدرضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)، 1352


سه شنبه 1386/11/16
تشویش بی آخر!

         

 

 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود

عـاقبت در قـدم بـاد بهـار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غيب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد



--------------------------------------
کاش اصلا نمی‌دیدمش. کاش اصلا دنیای خوب و بزرگش با دنیای کوچک و شلوغ و پر سروصدای من برخورد نمی‌کرد.
نیست
هر کجا هست
ولی
به سلامت باشد.. .


شنبه 1386/11/13
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد...

      استاد زنده‌یاد علامه سید جعفر شهیدی

 

استاد!

با پروازت،

چه آتشی در دلمان نشاندی!


--------------------------------------
پ.ن : چکیده‌ی بیوگرافی استاد


جمعه 1386/10/28
همین!

 "آه!"
     _فقط یک آه بسیار بلند_
این تنها چیزی بود که
وقتی از پنجره‌ی قدی اتاق نشیمن خانه‌ام در طبقه هفتادوهفتم، منظره‌ی شهر را با لذت تماشا می‌کردی و من غرق در تماشای تو و اندامت، گام‌هایم را آرام و بی‌صدا سوی تو برمی‌داشتم و در همان حال سعی می‌کردم تا صدای تپش‌های قلبم _که بلندتر از صدای گام‌هایم بود_ ناگهان به گوش تو نرسد، تا این‌که درست رسیدم پشت سر تو. فقط سه انگشت میان ما فاصله بود. و من دقیقا پانزده ثانیه تمام، بدون هیچ بازدمی، عطر سرشار تن تو را به ذرات تن و وجودم هدیه دادم، بعد ناخودآگاه نفس‌هایم چه پراضطراب، ریخت روی گیسوان جاری و گردن لطیف و شانه‌های نیمه عریان تو که بیشتر به نقاشی عجیبی می‌ماند، و تو برگشتی، روبه‌روی من شدی، چشم‌های خود را بستی، لب‌هایت گشوده‌شدند،
                                                                                 از لب‌هایت خارج شد.
چشم‌هایت هنوز بسته بود.
چشم‌هایم بسته‌شد.
سه انگشتِ فاصله نماند..


دوشنبه 1386/10/10
سادگی

        

 

گم شده تو باغ هولو

بچه‌ی تنهای لولو

نشسته گریه می‌کنه

اوهو اوهو    اوهو اوهو

                           می‌گه لولوی خرخره

                           دیگه منو نمی‌خوره

                           دیگه منو دوست نداره

                           سر منو نمی‌بره دیگه منو نمی‌خوره

(محمد صالح علا)



--------------------------------------
پ.ن : آلبوم تصویری «حضور1» شامل اجراهای دکتر محمد اصفهانی تا پیش از آلبوم برکت، در دو فرمتVCD وDVD  منتشر شد


پنجشنبه 1386/09/22
! Unfaithful

     Unfaithful

 

فکر کردم که دلت تنگِ من است!

نه، چنین نیست.

               دلت

                     سوی خرابی دگر است!

                            _ راست گفتی که من ِ ساده خطا می‌کردم_

چشم!

باشد!

می‌روم جای دگر

لیکن این قلب پر از تشویشم 

                    سوی تو "ساقی پرخاشگر" است!

خرداد ماه


یکشنبه 1386/09/11

 

کلیه حقوق این مجموعه طبق قوانین نرم افزاری برای نویسنده محفوظ، و انتشار آن‌ها با ذکر منبع آزاد است