به زیبایی که بر قلبم حکمرانی میکند
محبوبم تولدتان مبارک!
دیشب شور و شوقی فراوان، وجودم را فراگرفته بود. تنم میلرزید. پلکهایم میپرید. حالا اما آرامش یکجا به سراغم آمده است و چشمهایم پر از اشکند. البته باز همان بهت همیشگی همراهم است؛ همان بهت که با آمدنتان مرا فراگرفت. چه میتوانم کرد؟ هرقدر میگذرد خود را در برابرش ناتوانتر میبینم. هنوز حضور شما از دل من لبریز میکند. هنوز شما از گنجایش قلبم بیشترید؛ بیشتر، خیلی بیشتر. پس از این سالها فقط توانستهام خود را به این بهت عجیب عادت دهم. تلاش کردهام با رازآلودگی شما کنار بیایم تا اینکه کشفش کنم. انگار توان کشفش در من نیست؛ رازآلودگی چهرهتان، صدایتان، تنتان، گیسوانتان، چشمهایتان، لبهایتان، رازآلودگی حضورتان. آه محبوبم! کلمات در برابر احساس من بسیار حقیرند.
چه آرامشی درونم حکمفرماست! کاش خداجان دوم اردیبهشت را به اندازهی تمام سال طولانی میکرد! آخر تمام ثانیههایش عطر شما را در خود دارند. از بامداد و طلوع خورشیدش گرفته تا غروب و شامگاهش. انگار خورشیدش از چشمهای شما طلوع میکند و شبش از گیسوان شما سرچشمه میگیرد.
آه محبوبم! شما بزرگترین اعجاز هستی و بزرگترینِ سعادتها هستید. و البته چه سعادتی نصیب من شده است! حالا وجودم از شما لبریز لبریز است. آنقدر که بهسختی میتوانم روزها و شبهای پیش از شما را به یاد آورم؛ لحظههایی که هنوز پیدایتان نکرده بودم اما همهچیز به آمدنتان گواهی میداد.
محبوبم! امروز دوم اردیبهشت است؛ سالروز تولدتان. یک سال دیگر از حضور شما در هستی بیکران گذشت و شما که بیکرانترید، بهاندازهی یک سال دیگر بر زیبایی منحصربهفرد، آرامش صدا، درخشش چشمان، سرخی لبها و گرمی حضورتان افزوده شد. پررنگتر و محوناشدنیتر از همیشه بر زندگیام جاری هستید. هندوانهی عزیز و هلو جان از بودنتان برقرارترند. آقای میگوئل، آقای فِرِدی، خانم پندلتون، فیلیپو چزاره خورخه آمادی و شوکا نیز از حضورتان سخت مسرورند و منتظرند تا امشب تولد شما را جشن بگیریم. بیشک دوم اردیبهشت مبارکترین روز و شب را دارد.
حالا مدتهاست نان برای بیست روز آینده فراهم است و شراب برای هفتاد روز بعد. مرغ عشق هنوز آواز یکسر یکشنبههایش را میخواند. مدتهاست هیچکس و هیچچیز نتوانسته است هراس به دلم بیندازد و آرامش جزء جداناشدنی زندگیام است. مدتهاست نه تلخی ِ گذشته از ذهنم میگذرد و نه ترس از آینده. آخر در حضور شما سختی و ترس رنگ میبازد. حالا دیگر مطمئن شدهام به جاودانگی؛ تفسیرش را بارها برایتان گفتهام.
محبوبم! این سطرها را در حالی مینویسم که از شما بسیار دورم. احساس میکنم دوری از شما واقعا از وجودم میکاهد. البته چه باک که بامدادان با اولین پرواز به سمت شما میآیم. بله! اندکی پس از آنکه نامه را تمام کنید، زنگ خانه را به صدا درمیآورم. برایتان بسیاری سوغات سفر و کادوی ویژه تولد آوردهام. پس لطفا صدای زنگ را که شنیدید برای کمک بشتابید.
محبوبم! باید بدانید از حالا برای چشیدن اولین پیالهی شراب قرمز بیستوهشتسالهی لبهایتان بیقرارم. صورتتان را هم نشورید که امروز میخواهم با بوسیدن چشمهایتان خواب را از آنها بیرون کنم. حالا اما بگذارید پیش از فشاردادن دکمهی زنگ، یکبار دیگر اینجا بگویم: تولدتان مبارک!
امروز از چشمان تو آغاز میشود
پس تا میتوانی آنها را بازنگهدار
بگذار خورشید روشن روشن شود
| شنبه 1391/02/02 |





