تبليغاتX
Glass Room
Index
Archive
Contact
برای تولد محبوبم

به زیبایی که بر قلبم حکمرانی می‌کند

محبوبم تولدتان مبارک!

دوباره بهار جان از پی زمستان عزیز رسید و اردیبهشت؛‌ این دوست‌داشتنی‌ترین ِ ماه‌ها، یک سال انتظار مرا پایان داد و به امروزم رسانید؛ دوم اردیبهشت: محبوب‌ترین ِ روزها. حالا واقعا حال من خوب است. هیچ‌کس حال درونم را نمی‌داند. حس خوشبختی‌ام به بالاترین اندازه رسیده است. کاش می‌شد این خوشبختی و خوشحالی را به کلمه کشید! وای که احساسم زایدالوصف است! عجیب آن‌که هر سال تجربه‌ی این روز زیباتر، سرخ‌تر، گرم‌تر و عجیب‌تر از گذشته است.
دیشب شور و شوقی فراوان،‌ وجودم را فراگرفته بود. تنم می‌لرزید. پلک‌هایم می‌پرید. حالا اما آرامش یکجا به سراغم آمده است و چشم‌هایم پر از اشکند. البته باز همان بهت همیشگی همراهم است؛ همان بهت که با آمدنتان مرا فراگرفت. چه می‌توانم کرد؟ هرقدر می‌گذرد خود را در برابرش ناتوان‌تر می‌بینم. هنوز حضور شما از دل من لبریز می‌کند. هنوز شما از گنجایش قلبم بیش‌ترید؛ بیش‌تر، خیلی بیش‌تر. پس از این سال‌ها فقط توانسته‌ام خود را به این بهت عجیب عادت دهم. تلاش کرده‌ام با رازآلودگی شما کنار بیایم تا اینکه کشفش کنم. انگار توان کشفش در من نیست؛‌ رازآلودگی چهره‌تان، صدایتان، تنتان، گیسوانتان، چشم‌هایتان، لب‌هایتان، رازآلودگی حضورتان. آه محبوبم! کلمات در برابر احساس من بسیار حقیرند.
چه آرامشی درونم حکمفرماست! کاش خداجان دوم اردیبهشت را به اندازه‌ی تمام سال طولانی می‌کرد! آخر تمام ثانیه‌هایش عطر شما را در خود دارند. از بامداد و طلوع خورشیدش گرفته تا غروب و شامگاهش. انگار خورشیدش از چشم‌های شما طلوع می‌کند و شبش از گیسوان شما سرچشمه می‌گیرد.
آه محبوبم! شما بزرگ‌ترین اعجاز هستی و بزرگ‌ترینِ سعادت‌ها هستید. و البته چه سعادتی نصیب من شده است! حالا وجودم از شما لبریز لبریز است. آن‌قدر که به‌سختی می‌توانم روزها و شب‌های پیش از شما را به یاد آورم؛ لحظه‌هایی که هنوز پیدایتان نکرده بودم اما همه‌چیز به آمدنتان گواهی می‌داد.

محبوبم! امروز دوم اردیبهشت است؛‌ سالروز تولدتان. یک سال دیگر از حضور شما در هستی بیکران گذشت و شما که بی‌کران‌ترید، به‌اندازه‌ی یک سال دیگر بر زیبایی منحصربه‌فرد، آرامش صدا، درخشش چشمان، سرخی لب‌ها و گرمی حضورتان افزوده شد. پررنگ‌تر و محوناشدنی‌تر از همیشه بر زندگی‌ام جاری هستید. هندوانه‌ی عزیز و هلو جان از بودنتان برقرارترند. آقای میگوئل، آقای فِرِدی، خانم پندلتون، فیلیپو چزاره خورخه آمادی و شوکا نیز از حضورتان سخت مسرورند و منتظرند تا امشب تولد شما را جشن بگیریم. بی‌شک دوم اردیبهشت مبارک‌ترین روز و شب را دارد.
حالا مدت‌هاست نان برای بیست روز آینده فراهم است و شراب برای هفتاد روز بعد. مرغ عشق هنوز آواز یکسر یکشنبه‌هایش را می‌خواند. مدت‌هاست هیچ‌کس و هیچ‌چیز نتوانسته است هراس به دلم بیندازد و آرامش جزء جداناشدنی زندگی‌ام است. مدت‌هاست نه تلخی ِ گذشته از ذهنم می‌گذرد و نه ترس از آینده. آخر در حضور شما سختی و ترس رنگ می‌بازد. حالا دیگر مطمئن شده‌ام به جاودانگی؛ تفسیرش را بارها برایتان گفته‌ام.
محبوبم! این سطرها را در حالی می‌نویسم که از شما بسیار دورم. احساس می‌کنم دوری از شما واقعا از وجودم می‌کاهد. البته چه باک که بامدادان با اولین پرواز به سمت شما می‌آیم. بله! اندکی پس از آن‌که نامه را تمام کنید، زنگ خانه را به صدا درمی‌آورم. برایتان بسیاری سوغات سفر و کادوی ویژه تولد آورده‌ام. پس لطفا صدای زنگ را که شنیدید برای کمک بشتابید.
محبوبم! باید بدانید از حالا برای چشیدن اولین پیاله‌ی شراب قرمز بیست‌وهشت‌ساله‌ی لب‌هایتان بی‌قرارم. صورتتان را هم نشورید که امروز می‌خواهم با بوسیدن چشم‌هایتان خواب را از آن‌ها بیرون کنم. حالا اما بگذارید پیش از فشاردادن دکمه‌ی زنگ، یک‌بار دیگر این‌جا بگویم: تولدتان مبارک!

 

امروز از چشمان تو آغاز می‌شود

پس تا می‌توانی آن‌ها را بازنگه‌دار

بگذار خورشید روشن روشن شود


شنبه 1391/02/02
نامه‌ی یکشنبه‌ها، نامه‌ی هفتم

محبوب سلامت باد!

محبوبم درود!
سفر. سفر. سفر. این سفرها انگار که عزم‌شان را جزم کرده‌اند تا تمام مرا تمام کنند. از پس آن دوهفته سفری که کسالت نصیبم کرد و برای چند روز از شما دورم داشت، باز یک سفر ملال‌آور دیگر آمد و تمام لوازم ده روز دوری از شما را فراهم آورد. این‌همه که ازتان دور می‌مانم، انگار خستگی تمام کاینات را یک‌جا در تن من جمع می‌آورند. به قول قدیمی ها "طاقتم طاق می‌شود" محبوبم! کاش این سفر بی‌خبر و بی‌آمادگی مدتش دوبرابر نمی‌شد! اگر می‌دانستم حتمن چاره‌ای برایش می‌اندیشیدم. یا کاش که نوبت شما برای گالری دیرتر می‌رسید تا هم‌راه سفرم می‌شدید.
محبوبم این ده روز همه چیز سخت گذشت! آخر خودتان به‌تر از من می‌دانید که تمام آن‌چه من را برای ادامه‌ی زیستن توان و نیرو می‌دهد، تنفس مدام عطر تن و گیسوان و عطر نفس‌های شماست. و این دوری ده روزه به این می‌ماند که برای مدت‌ها یک ماهی را که از آب حیات می‌گیرد، در خشکی نگه دارید تا تمام انرژی‌اش تحلیل برود و بعد دوباره به آب بیفکنید. همین‌جا بگویم؛ دیگر توان ندارم. باید برنامه‌هایم را تا پایان امسال طوری بچینم که اصلن سفری در غیاب شما نداشته باشم.
وقتی بی‌خبر در یک کشور به سر می‌کنم، خبر از آغاز یک همایش می‌دهند که باید شرکت کنم؛ آن‌هم در کشوری دیگر. کم‌کم همه‌ی برنامه‌های مسخره‌شان مرا سخت بی‌حوصله و آشفته و بی‌قرار کرد و به حس و حال دل‌تنگی‌ام برای شما بیش‌تر دامن زد. نه تنها از همایش مثلن معتبرشان لجم گرفته‌بود که نسبت به هر کدام از مفاهیمی که آن‌جا در لابه‌لای مقالات و سخن‌رانی‌های ارائه‌شده مطرح شد، منزجر شدم. اخلاق، انسانیت، حقوقِ بشر، معنویت، حقوقِ دیگران، محیط زیست، قانون‌مداری، نگاه انسانی به ادیان و مفاهیمی از این دست. من که دیگر کشش ندارم. آدمی‌زاد قرن بیست‌ویک هنوز دارد حول‌وحوش این مفاهیم با خود و هم‌نوعانش کلنجار می‌رود تا به یک تعریف مطلوب و همه‌پسند برسد. مسخره است! بعد از این‌همه قرن؟ بعد از این‌همه خدا و آدمی‌زاد و ملل و پیامبر و دین و اندیش‌مند و مکتب و راه درست و روش که به میان آمده است؟ آن‌هم در این کشورها؟ من که درمی‌مانم با چه رویی دور هم می‌نشینند و از این مفاهیم دم می‌زنند و به‌گونه‌ای دعواهای منفعت‌جویانه‌ی بیرون از سالن را فراموش می‌کنند که انگار جدیدن حرفه‌ی بازی‌گری در پیش گرفته‌اند. آن‌هم کی؟ آن آدم‌های ژست‌گرفته‌ی دروغین؟ تازه خدا نکند کسی نظریه یا واژه‌ی تازه‌ای خلق کند! بساط مجالس فخرفروشی‌‌شان به‌پا می‌شود.
شاید باورتان نشود محبوبم اما وقتی با تک‌تک‌شان حرف می‌زدم، انگار می‌خواستند به صراحت به من تاکید کنند تا تمام سابقه و رفتار و گفتار و چیزهایی که ازشان می‌دانستم را بگذارم کنار و ساده‌لوحانه بپذیرم که این آدم‌ها دغدغه‌ی اخلاق و معنویت و انسانیت دارند. آخر چه‌گونه؟ چه‌گونه باور کنم وقتی می‌دانم این یکی چه به سر خانواده‌اش آورده و آن دیگری علنن حقوق یک خبرگزاری را نقض کرده و یا آن یکی پشت سر هر مخالفش چه کاغذها که سیاه نمی‌کند؟ آخ چه‌گونه؟ شاید اگر مثل همیشه در شرایط عادی آن‌جا حاضر می‌شدم اوضاع هم عادی طی می‌شد اما این دوری شما مانع از این شد و مرا سخت ناآرام کرد و بی‌که بتوانم اراجیف‌شان را تاب بیاورم، جدای از مقاله‌ای که پیش از برپایی همایش با عنوان "هنر، اخلاق، معنویت" نوشتم و ارائه‌کردم _ که اتفاقن به‌خاطر دارودسته‌بازی‌های‌شان مورد عنایت اکابر قرار نگرفت _، مقاله‌ی دیگری را یک روز مانده به پایان همایش نوشتم و "هرچه بادا باد" گفتم و همین حرف‌هایم را با عتاب بسیار نوشتم و به اصرار در کنار مقالاتی که برای روز اختتامیه گزیده‌بودند، گنجاندم تا در کمال ناباوری خودم تحسین همگان را برانگیخت و همه‌ی ایشان که در آن نوشتار بلند مخاطب عتاب من بودند، به تشویقم برآمدند و به روی خودشان هم نیاوردند که منظور من خود ایشان هستند. لابد بعدن با قیافه‌های متعجب از یک‌دیگر پرسیده‌اند که منظور این مقاله چه انسان دورو و منفعت‌اندیشی است؟
هنوز هم نمی‌دانم! علنن گفتم که این بساط‌ها باید برچیده شوند، من مخالف همه‌ی این مفاهیمی هستم که در به‌پاداشتن‌شان رگ‌های گردن این جماعت بیرون می‌زند. من به ضد آن‌ها رفتار خواهم کرد و باور دارم که آدمی اگر عاشق باشد و دوست بدارد، می‌تواند بی‌درنظرگرفتن تمام این مفاهیمی که امروز منفعت‌اندوزی این جماعت را می‌پوشاند، و در عین نیکی‌رسانی به هم‌نوع خویش و طبیعت و هرچه در کاینات هست زیست کند. علنن همه‌چیز را زیر سوال بردم و شگفتا که این جماعت باز هم مرا تحسین کرد!
این همایش مزخرف هرچه بود برای من صرفن اعصاب‌خردی داشت، خاصه چون‌که یک‌شنبه‌ی پیش برای رسیدن به آن مجبور شدم تمام روز را به‌خاطر تهیه‌ی بلیط و آماده‌شدن برای سفر و پرواز و تحویل‌دادن و تحویل‌گرفتن وسایل و اسکان و امور مزخرفی از این دست در انتظار و انتظار و انتظار و سردرگمی سر کنم و دست آخر با خستگی مفرط از نوشتن نامه بمانم و تنها مجال آن بیابم تا با شما تماسی بگیرم. امیدوارم پوزش مرا پذیرا باشید محبوبم!
وای محبوبم! از یک مغازه‌ی بسیار دل‌نشین برایتان یک سِت کامل رژ لب گرفتم با رنگ‌هایی که شرط می‌بندم حداقل یک‌سوم از آن‌ها را نداشته‌اید و چندتایی‌ را هم ندیده‌اید. یک سِت ناب و نایاب که از یک بانوی مسن آلمانی‌تبار خریدم. چه‌قدر سلیقه‌ی مرا تحسین کرد وقتی‌که با وسواس در مغازه‌اش پی هدیه‌ای برای شما می‌گشتم. بعد البته عکس شما را به‌اش نشان دادم و گفتم: "سلیقه‌ام از آن‌چه امروز دیدید خیلی به‌تر است. نه؟". وای محبوبم! همین‌که عکس شما را دید با ذوق‌زدگی فراوانی که می‌شد از چشمان پُربرقش خواند، از من خواست تا عکس‌تان را از کیف جیبی‌ام درآورم. بعد در حالی‌که زیبایی شما را می‌ستود و از من درباره‌تان سوال می‌کرد، دست روی چهره‌تان می‌کشید و دست آخر هم گفت: "عکس محبوب‌تان یک‌جوری است! نمی‌دانم چه‌طور بگویم اما انگار که زنده است، خودش است، عکس نیست". یادتان می‌آید محبوبم! یادتان می‌آید وقتی عکس‌هایی که ازتان گرفته‌بودم را ظاهر می‌کردم گفتم "انگار که عکس‌های شما هم زنده و کاملن ملموس هستند"؟ حرف آن بانوی آلمانی هم گواه حرفم!
راستی محبوبم‍! از آن بانو و مغازه‌اش چندتایی عکس برداشتم که به‌تان نشان خواهم داد. قرار شد برای چند روز سفر و البته دیدار شما دعوتش کنیم. مغازه‌اش در گوشه‌ی انتهای خیابانی فرعی و خلوت بود؛ تنها جای آن خیابان که می‌شد برج ایفل را دید. توصیفش کلمات زیادی نیاز دارد، باید عکسش را ببینید.
دیگر هم برایتان یک سوغات ویژه از ناپل آورده‌ام که بیش‌از این، چیزی درباره‌ش به‌تان نمی‌گویم تا خودتان از چمدان درش بیاورید و ببینید.
محبوبم! پاییز فلورانس هم بسیار دیدنی است! البته برای من آن‌همه زیبایی به زهری بسیار تلخ تبدیل می‌شد. بی‌شما حس لذت در من از بین می‌رود. تنها می‌شد از تمام اماکن و مناظری که عبور یا دیدن می‌کردم عکس بردارم و فیلم بگیرم تا به‌تان نشان دهم و در دیدن آن‌ها با هم شریک شویم. البته یک تن‌پوش پاییزی برایتان آوردم که بیش از این دو کلمه در وصفش نمی‌گویم تا خودتان ببینیدش. به آقای فروشنده گفتم: "شک نداشته‌باشید که زیبایی لباس فروش‌گاه‌تان تنها در تن محبوب من به چشم می‌آید". با تعجب و از سر استیصال که چه جوابی به مشتری‌اش بدهد گفت: "البته بی‌شک همان‌طور که گفتید باعث مباهات فروش‌گاه بزرگ ماست که محبوب شما این لباس را پسند کنند، ولی اگر قدری نسبی نگاه کنیم، بانوان و دوشیزگان زیادی هستند که این لباس بر تن آنان هم به زیبایی بنشیند". گفتم: "نه آقا! در این زمینه چون من کاملن مطمئن هستم، کاملن مطلق نگاه می‌کنم. اگر خواستید عکس... نه، در سفر بعدی که با محبوبم به شهر شما می‌آییم، به‌تان فرصت می‌دهم تا مثل من به یقین برسید". با خنده‌ای درب جعبه‌ی لباس را گذاشت و سمت صندوق اشاره کرد. باید برویم محبوبم! باید برویم! من باید همه‌ی عالم و آدم و هرکه را فرصت بشود از شما و یگانگی‌تان با خبر کنم.
محبوبم! زمان بازدید از گالری دارد به پایان می‌رسد و حتمن کم‌کم آماده‌ خواهیدشد تا گالری را ترک کنید به خیال آن‌که من فردا صبح شما را در آغوش خواهم گرفت، اما خبر ندارید که امروز در جبران این ده روز دوری، چهره‌ی شگفت‌انگیز شما را خواهم‌دید. آخر نمی‌دانید که من با هماهنگی مسئول گالری، یک‌راست با همه‌ی چمدان و وسایلم در اتاق جلسات گالری _ جنب اتاق مسئول در طبقه‌ی بالای سالن نمایش _ منتظرم تا حوالی بیست دقیقه‌ی دیگر نمایش تابلوهایتان تمام شود و در آغوش‌تان بفشارم. وای! نمی‌دانید که با چه زحمتی پنهانی از دید شما و دوستان‌تان که مرا می‌شناسند و با این‌همه وسایل خودم را به طبقه‌ی بالای گالری رساندم. حتمن بسیار شگف‌زده خواهیدشد! آخر فکرش را که کردم دیدم باید به ترفندی خستگی سفر و آزردگی دوری و انتظار دیدار به سرعت از تن‌مان دربرود تا برای یک شب پرشور آمادگی داشته باشیم.
محبوبم! تا زمان نمایش گالری به پایان نرسیده این‌را هم بگویم عکس‌هایی که از افتتاحیه‌ی گالری آثارتان فرستادید، تنها چیزی بود که بعد از آن‌همه بی‌قراری مرا برای ادامه‌ی سفر نگه داشت. بیش‌تر و بیش‌تر درباره‌ی عکس‌ها و جزییات لباس و آرایش و حس‌وحال و دوستان و تماشاکنندگان ازتان خواهم‌پرسید.
بیش از این مجال نیست. باید ادوکلنی که پارسال برای تولدم خریدید و همیشه استفاده‌می‌کنم را از میان این‌همه وسایل و سوغات بیابم و از آقای مسئول گالری خواهش‌کنم تا گره‌ی کراواتم را محکم‌تر کند. تا دیدار و درآغوش‌کشیدن و بوسیدن شما زیاد نمانده و باز هم اضطراب ِ این ثانیه‌ها به جانم افتاده‌است.
شب بلند و پرشوری در پیش داریم و من کماکان دم‌به‌دم بیش‌تر
دوستتان دارم!


یکشنبه 1389/06/28
نامه‌ی یکشنبه‌ها، نامه‌ی ششم

محبوب سلامت باد!

محبوبم درود!
محبوبم! این روزهای ندیدن‌تان سخت پریشان شده‌ام. هر رنجی برایم قابل تحمل است جز دوری شما. دلم بی‌تاب بوسه‌های شماست و بی‌قرار در‌آغوش‌کشیدن‌تان. دست‌هایم در تمنای نوازش گونه‌های شما ناآرام شده‌اند.
پیش‌ترها که شما را پیدا نکرده‌بودم، هربار که عاشقانه‌ای می‌دیدم یا می‌خواندم یا می‌شنیدم، و یا هربار که عطر هلوجان و هندوانه‌ی عزیز به مشامم می‌رسید، دلم برای شما پر می‌زد و بغض تمام مرا فرا می‌گرفت؛ بغضی از سر این‌که نمی‌دانستم کجایید و چه‌گونه و چه‌وقت پیدایتان خواهم‌کرد تا دست‌هایتان را پیش از بوسه‌ای آرام و طولانی، بفشرم. حالا اما با هر نفسی که می‌کشم به یاد شما هستم.
محبوبم! یکشنبه‌ی گذشته برایتان نامه ننوشتم. می‌دانید که هفته‌ی بدی را پشت‌سر گذاشتم. شب‌هایی که تابه‌حال تجربه نکرده‌بودم. اصلن فکرش را هم نمی‌کردم که این‌طور اجبار روزگار من را از شما دور بدارد. آن‌هم در آن شرایط.
سخت عذاب‌آور و وحشتناک بود که بی‌هیچ مقدمه و پیش‌زمینه‌ای در غربت مریض شدم. به‌ویژه آن‌که می‌دانستم شب‌ها را باید در تختی بگذرانم که شما بر بالین آن نخواهید آمد. وقتی حالم بد شد تنها به این فکرمی‌کردم که در این شرایط باید بی‌شما به‌سر کنم. دوهفته پیش، دقیقن فردای جمعه‌ شبی که میهمان ماری و همسرش بودم، به این‌جا که آمدم حالم بد شد. برای دکتر غیرعادی بود. خودم اما می‌دانستم دلیلش چیست؛ بیش از اندازه از شما دور بودم. همان چهار پنج روز هم زیاد بود چه رسد به آن‌که از یک هفته هم بیش‌تر شود.
محبوبم! شب‌های بیمارستان خیلی سخت گذشت. با این‌که همه‌ی امکانات حتا بیش از حد نیاز فراهم بود اما همین‌که شما نبودید انگار همه‌چیز نبود. وقتی شب از نیمه می‌گذشت ستاره بالای افق می‌ایستاد و نگاه‌های شما را سمت من می‌فرستاد. تنها همان وقت قدری آرامش به دلم می‌آمد یا وقت‌هایی که "هلو"جان به ملاقاتم می‌آمد و تا ساعاتی پیشم می‌ماند و خاطرات شما را زنده می‌کرد. مخصوصن شب اول که با شما تماس نگرفتم خیلی بد بود. می‌دانستم ناراحت می‌شوید اما دلم نیامد میهمانی‌تان به‌هم بخورد. فردای آن‌روز که با شما تماس گرفتم، همین‌که آن‌سوی خط اسمم را صدا زدید، تمام اضطرابم رفت. اتاق بیمارستان دیگر بوی غربت نمی‌داد،‌بوی خانه‌ی خودمان را داشت.
بدی‌اش اما این بود که پس از آن گفتگوی هرچند طولانی باید قطع می‌کردیم و باز هم از شنیدن صدایتان محروم می‌شدم. این‌هم اما مشکل اصلی نبود، سختی‌ها از وقتی آوار شد روی سرم که مشخص شد به‌خاطر فوران آتش‌فشان تمام مسافرت‌های هوایی لغو شده‌اند. سفر زمینی را هم خودم به خاطر مشقتش اصرار کردم که بی‌خیال شوید. آه چه روزهای سختی! حال خراب جسمی و روحی، غربت، وضعیت بد مزاجی، نبود کتاب و فیلم و هیچ وسیله‌ی سرگرم‌کننده‌ای و حتا نبود یک هم‌اتاقی و مهم‌تر از همه دوری و دوری و دوری و دوری از شما. دوربینم البته در قسمت امانات بیمارستان همراه باقی وسایلم نگهداری می‌شد اما می‌دانستم که نای آن را ندارم تا دست بگیرمش و عکس بگیرم یا عکس‌های درون حافظه‌اش را تماشا کنم. تنها شانسی که داشتم این گوشی همراهم بود. پیش از سفر با آن کلی عکس از شما گرفته بودم؛ شب قبل از آمدنم به‌وقت خواب یا در اسکله به وقت بدرقه‌ی من. تماشای عکس‌های شما هرچند که دلم را برای دیدار و در آغوش گرفتن‌تان بی‌تاب می‌کرد، اما آرامش را قدری به درونم می‌آورد. حالا که خوش‌بختانه همه‌چیز گذشته و شما با پرواز مستقیم، 2 بعدازظهر اینجا هستید.
محبوبم! این سفر تجربه‌های کوچک و بزرگی برایم داشت. قدری زبان اسپانیولی‌ام تقویت شد و با فرهنگ و آداب و رسوم مردمان این‌جا تا جایی که می‌شد آشنا شدم. پس از مرخص‌شدنم نیز جاهای دیدنی را رصد کردم تا شما را به آن‌جا ببرم.
پس از این‌همه سال با شما بودن، این اولین باری بود که در اوج ناراحتی جسم و روح اجبارن از شما دور بودم، پس فهمیدم با چه روش‌هایی می‌توانم خود را تا دیدار شما سرپا نگه دارم. آسمان، "هلو"جان، عکس‌هایتان، شعرخوانی‌هایتان و چند چیز دیگر را عجالتن آزمودم و نسبتن جواب داده‌اند. با این‌همه نتیجه‌ی اصلی این سفرم این است‌که دوری از شما در چنان وضعیتی _ هرچند که خودم را سرپا نگه دارم _ اما چندین سال از عمر من می‌کاهد. امیدوارم دیگر این روزها تکرار نشوند!
محبوبم! تا آمدن شما هفت ساعت وقت دارم. باید یک دوش بگیرم و خود را مهیای دیدارتان و این شب مبارک بکنم؛ امشب که پس از هفده روز دوری می‌بینمتان. در طول این‌همه سال، طولانی‌ترین رکورد دوری از شماست. عیبی ندارد. مهم این است‌که یک شب طولانی پس از گردش مختصر در شهر و شامی دلپذیر، پیاله‌های مشروب ایتالیایی در بالکن روبه دریا، انتظار ما را می‌کشند.
وقت زیادی نمانده. تنها چند ساعت تا به‌آغوش‌کشیدن شما در فرودگاه فرصت دارم. باید واژه‌ها را برای درود گفتن،‌احوالپرسی، بوسه،‌ ابراز دلتنگی و ... یکی‌یکی بیازمایم و بهترین‌هاشان را انتخاب کنم. اشتباه هم نکنم یک شعر دارد دور سرم می‌چرخد.
شب مبارکی خواهیم داشت!
شب عاشقان سلامت!
دوستتان دارم!


یکشنبه 1389/06/14
نامه‌ی یکشنبه‌ها، نامه‌ی پنجم

محبوب سلامت باد!

محبوبم درود!
زندگی برای من همیشه جاری است؛ بی‌وقفه، در رنگ‌های مختلف. دلیل پررنگ و قاطع آن هم شمایید محبوبم. مگر می‌شود انرژی و تحرک من کم شود وقتی‌که شما هستید، وقتی‌که نگاه‌های شما مرا لبریز از خوب‌بودن می‌کند؟ بودن شما یک‌جا با همه‌ی خوبی‌ها برابری می‌کند. محبوبم با شما همه‌چیز زیباست؛ یک روز کاری پرخستگی، یک خرید ساده و بی‌نتیجه حتا، چند گام پیاده‌روی در خیابان‌های شلوغ و پُرتنه و همه و هرچیز حتا معمولی و دست‌پایین با شما زیباست! همین‌که شما باشید و عطر نفس‌های‌تان بر تمام ثانیه‌های من بپاشد بی‌تردید می‌گویم که هیچ‌چیز کم ندارم!
محبوبم! شب خسته‌کننده و البته شیرینی را گذراندید؛ مراسم فارغ‌التحصیلی از "مدرسه عالی ادبیات و هنرهای نمایشی". پیچ‌وخم‌ها و آداب و رسوم خسته‌کننده مراسم شما را تا آن‌جا پیش برد که حوصله‌تان داشت سرمی‌رفت. در عوض تمام آن‌ها جبران شد با شیرینی فارغ‌التحصیلی و انتخاب‌تان به عنوان هنرجوی ممتاز مدرسه و تقدیر ویژه از شما با سخنان پایانی رییس: "امروز حضور، هنر و موفقیت شما هنرمند و هنرجوی برجسته، مایه‌ی مباهات کالج است. من بخت این را یافته‌ام که از سمت مجموعه‌ی بزرگ "کالج ادبیات و هنرهای نمایشی" اعلام کنم با کمال افتخار و خرسندی تلاش خود را در جهت فراهم‌آوردن امکانات مورد نیاز شما برای انتشار آثار ادبی‌تان، در ضمن یک قرارداد دوساله به‌کار می‌گیریم و نیز انتخاب شما برای سردبیری ماه‌نامه‌ی ادبیات کالج را تبریک می‌گوییم". وای محبوبم! نمی‌دانید چه حسی داشتم که در جمع دوهزارنفره‌ی مدیران، مدرسین، هنرجویان و آن‌همه هنرمند و مدعوین افتخاری، زیباترین ِ لبخندها تنها رو به من بود! کاش حس مرا می‌فهمیدید وقتی پس از خوش‌حالی و شگفت‌زدگی‌تان از تقدیر ویژه‌ی رییس مدرسه، تنها مخاطب لبخندهای شما و دست‌آخر بوسه‌تان که رو به من می‌فرستادید بودم! انگار که مورد توجه همه‌ی کاینات و هستی باشم از شور و شعف فراوان هیچ از هیچ نمی‌شناختم! کاش می‌شد حسم را به کلمه درآرم!
محبوبم! تمنا می‌کنم هرچیزی را از من بخواهید جز این‌که شما را در حضور دیگران نبوسم! این یکی اصلن دست خودم نیست. می‌دانم که گاهی این رفتار من خجالت زیاد شما را _ البته بدون ناراحتی _ به دنبال دارد. سرخی چهره و خنده‌ی خاص ثانیه‌های خجالت‌‌تان نشان این مطلب است، اما شیرینی تمام رفتار، گفتار و حضور شما، مرا به سمت این رفتار غیرارادی می‌برد که بی‌توجه به حضور دیگران و یا موقعیتیة در آغوش بفشارم و ببوسم‌تان. مثل دیشب که پایین پله‌ها آمدم و پس از آمدن شما از روی سن، در حضور و توجه دوهزار نفر شما را در آغوش کشیدم و بوسیدم، یا توی پیاده‌رو پس از مراسم، یا در تاکسی با فاصله‌ی اندکی از نگاه راننده در آینه و یا هروقت و هرجای دیگر. پس تمنا می‌کنم چیزی را که در توان من نیست از من نخواهید! مخصوصن بوسیدن خنده‌های ازسر خجالت شما در ادامه، که باز غیرارادی است و البته لذت منحصربه‌فرد خود را دارد.
وای محبوبم! چه شبی بود! موفقیت شما و شادی بسیارتان از سر رسیدن به نتیجه‌ی آن‌همه تلاش؛ این‌ها برای یک خوشی بلندمدت و روزهایی خوش و آرام همه‌چیز را فراهم می‌کند. سخت خوش‌حالم!
حالا همه‌ی خستگی و شیرینی این شب رفته در چهره‌ی شما قابل مشاهده است؛ خستگی زیاد در تن‌تان که به خواب آرام و شیرینی فرورفته و شیرینی وصف‌ناپذیر که در لبحند محوی بر لب‌های سرخ‌تان خلاصه شده‌است.
محبوبم! نیمی از شب گذشته است و دو ساعت از خوابیدن شما. هنوز مزه‌ی شرابی که با شما در حاشیه‌ی بوسه‌هامان نوشیدیم زیر زبانم است. آن‌قدر از این شب مسرورم که خواب به چشمانم راهی ندارد.
پس از خوابیدن شما آرام دستم را از روی کمرتان برداشتم و قدری فاصله گرفتم تا چهره‌ی زیبا و آرام شما را خوب تماشا کنم. بعد اولین مجموعه‌ی شعرتان را دوبار خواندم؛ سطربه‌سطر و البته در همراهی پابه‌پای اشک که با دیدن چندین‌باره‌ی سطرهای تقدیمی ابتدای کتاب، آن‌قدر امانم را بریده بود که جاجای آن صفحه ردپای چکه‌هایش کاملن مشهود است. بعد هم داستان نیمه‌تمامی را که روی میز دارید خواندم و دو پایان برای آن نوشتم که نگه می‌دارم تا روزی که تمامش کردید. سپس شعر آغازین مجموعه‌ی دوم‌تان را چندین بار خواندم؛‌ شعری برای من.
هنر و احساس درون شما به تمامه یافت می‌شود. خودتان می‌دانید که حرف من صرفن از سر احساس نیست، توجه و علاقه‌ی مخاطب و منتقد به هنر شما موید حرف من است.
محبوبم! با ژاکلین، سارا و ژوسه و در حضور چند میهمان که بعدن می‌بینیدشان، شب پیش‌رو جشنی برای شما تدارک دیده‌ایم. باز هم نمی‌شود جلوی زبانم را بگیرم و می‌گویم که سارا بستنی‌های خوش‌مزه و مخصوصش را می‌آورد، ژاکلین وعده‌ی پخت کیک و شیرینی را داده و ژوسه هم قول داده‌است مشروبی مناسب جشن فارغ‌التحصیلی شما فراهم کند. سپرده‌ام ژاکلین دو بطر از شراب قرمز تاکستان پدربزرگش بیاورد. این‌را هم بگویم که بعد از خواندن نامه، از جزییات دیگر جشن نپرسید که تا این‌جا هم زیاد گفته‌ام. حتا قرار است شما را با چشم‌های بسته به آن‌جا ببرم.
محبوبم! از ابتدای نامه هرچه تلاش می‌کنم آن شعر "نزار قبانی" عزیزمان را که همیشه _ مثل همین دیشب پیش از خواب _ برایتان می‌خوانم، به یادم نمی‌آید. عجیب است! همان شعر را می‌گویم که وصف حال من و شماست. تنها خاطرم می‌آید که با "در" شروع می‌شود. اجازه بدهید بگردم پی کتاب تا انتهای نامه تقدیم‌تان کنم.

خیلی عجیب است محبوبم! هرچه گشتم کتاب را نیافتم. هیچ‌جای ممکن نبود. باشد برای سطرهایی دیگر. پس خاطرتان باشد فردا هم کتاب را بیابیم و هم شعر را به خاطر من برگردانیم.
وای محبوبم! باورم نمی‌شود! همین الان بازوی راست شما را که مقابلم است بوسیدم و عطف کتاب را که در آغوش‌تان به سینه چسبانده‌اید دیدم. یعنی دیشب پس از آن‌که شعرهایش را از بر برایتان خواندم، پنهان از من کتاب را در آغوش گرفته و بعد به روی سینه خوابیده‌اید؟ آخ! کاش می‌شد بی‌که بیدار شوید شما را محکم در آغوش بگیرم و ببوسم. وای که شیرینی‌های شما نه پایان دارد و نه از تازگی‌شان لختی کسر می‌شود.
محبوبم! شب دارد از نیمه می‌گذرد. باید مهیای خواب شوم تا صبحی شیرین و صبحانه‌ای دل‌پذیر در حضور شما را از دست ندهم. پس از پایان نامه بازو و شانه‌هایتان را می‌بوسم. می‌سپرم بیدار که شدید مرا به بوسه‌ای از خواب بیدار کنید تا به شما صبح به خیر بگویم.
حالا فقط؛

این فنجان قهوه را
با تنهایی شریک می‌شوم.
شکر اما
باشد برای فنجانی که شما بودید.

دوستتان دارم!


یکشنبه 1389/05/31
نامه‌ی یکشنبه‌ها، نامه‌ی چهارم

محبوب سلامت باد!

محبوبم درود!
محبوبم! از روزی که شما را پیدا کرده‌ام دم‌به‌دم بر لذت من از بودن با شما و از بودن شما افزوده می‌شود، آن‌به‌آن خوش‌حالی و دل‌گرمی و خوش‌بختی‌ام بیش‌تر می‌شود. همان‌طور که دوست‌داشتن من نسبت به شما حدوحصر ندارد، خوش‌بختی من هم بی‌اندازه است. پیش‌ترها در نبود شما عطر "هلو"جان و شیرینی "هندوانه"ی عزیز آرامشم می‌داد و امید این را در دلم روشن می‌کرد که قدری دیگر شما را پیدا خواهم کرد. حالا دیگر دلم تنگ نیست، آرامش در نهایت اندازه دور و برمان است، چشم‌هایم مدام برق خوش‌حالی دارند و لبخند با لب‌هایم کاملن ایاغ شده‌است.
حالا وقتی برای پریشان‌حالی و بی‌طاقتی و ناراحتی نمانده و هر ثانیه‌ای مجال خوشی است؛ چه وقتی‌که با من حرف می‌زنید، چه وقتی‌که مرا صدا می‌کنید تا یک قطعه موسیقی جدید را با هم گوش دهیم، چه وقتی‌که از بیرون می‌رسید و به رسم سلام بوسه‌ام می‌دهید، چه وقتی‌که نگاهم می‌کنید و سمت من لبخند می‌زنید و یا چه مثلن الان که در خواب آرام و عمیقی سرمی‌کنید و لبخند محو مخصوص موقع خواب‌تان بر لب‌های سرخ شما پیوسته هست تا مهلت داشته‌باشم شما را نگاه کنم. کی از دیدن ثانیه‌های خواب‌تان سیر می‌شوم؟ هیچ‌وقت! وانگهی؛ این وقت‌ها خوش‌بختی‌ام به‌طور مضاعفی افزایش پیدا می‌کند؛ چراکه مهلت آن می‌رسد که بیدار باشم و چهره‌ی خواب شما را ببینم. آخر نمی‌دانید که چینش پیشانی، ابروها، پلک‌ها، مژه‌ها، چشم‌های بسته‌ی شما، بینی‌تان، لب‌های سرخ و گونه‌های سپید و چانه‌تان در کنار هم به وقت خواب، چه اندازه دیدنی می‌شود. خاصه آن‌که هربار گیسوان شما چه فرمی به چینش سروصورت شما بدهد. آه! چه‌قدر من خوش‌بختم وقتی‌که در این میان مهلتی می‌شود تا به آرامی ببوسم‌تان! درست مثل همین الان که بوسیدم‌تان و بیدار نشدید. فقط انگار که لبخندتان برای چند لحظه قدری بیش‌تر شد و باز همان‌طور محو ثابت ماند. چه‌قدر من خوش‌بختم!
محبوبم! از دیشب که می‌دانستم یک روز کاری شلوغ خواهم داشت و تا شب نمی‌توانم ببینم‌تان، با خودم قرار گذاشتم که زودتر از شما بیدار شوم تا ضمن نوشتن نامه، در جبران یکی روز ندیدن شما، چهره‌ی خورشیدی‌تان را ببینم و سهم آرامش روزانه‌ام را کسب کنم. چه خوب که دست‌تان را در دست چپ گرفته‌ام و می‌بوسم و شما بیدار نمی‌شوید!
محبوبم! باید اعترافی بکنم؛ دیروز عصر که شما در گالری مشغول پذیرایی از کسانی بودید که به دیدن آثارتان آمده بودند، رفتم پیش راسل و درباره‌ی پیش‌رفت کار چاپ مجموعه‌ی شعرتان با او حرف زدم. یک اعتراف دیگر هم در این میان باید بکنم؛ این‌که دو هفته پیش یک داستان و چند مینی‌مال شما را بی‌خبر ازتان به راسل سپرده بودم تا در مجله‌شان چاپ کند. نمی‌دانید که چه‌قدر سر ذوق آمده بود از خواندن آن‌ها و این‌که قرار است چاپ‌شان کند. دیروز هم که برای پرس‌وجو درباره‌ی کتاب رفته بودم، دو نسخه از مجله را به من داد. وای محبوبم! نمی‌دانید که داستان و مینی‌مال‌های شما چه حال‌وهوایی به مجله‌شان داده‌است. تازه! روی جلد مجله هم اسم شما را درشت زده‌اند. راسل دو نسخه از مجله را به من داد و با خنده‌ای از سر تمنا گفت که سخت علاقه‌مند است تا داستان‌ها و شعرهای شما را در شماره‌های مختلف مجله‌شان چاپ کند. من اما با خنده‌ای از سر افتخار و غرور گفتم: "آخر راسل عزیز! باید بدانی همین‌که سطرهای محبوبم در یک شماره از مجله‌تان حک شود، خودش کلی افتخار و خوشی است‌که نصیب مجله‌تان شده. محبوبم اگر صلاح بدانند برای چاپ سطرهایشان اقدام خواهند کرد. آخر ایشان برای نوشتن و چاپ داستان‌ها و شعرهایشان قواعد و قوانینی دارند". بعد هم راسل با همان گرمی و صمیمیت رفتارش به نشانه‌ی تایید حرف من بازوی چپم را فشرد و گفت: "حتمن همین‌طور است. باید بدانی که من همیشه منتظرم". حالا یکی از آن دو نسخه را جهت نظاره‌ی شما زیر نامه می‌گذارم و دیگری را با خودم می‌برم. اما مجموعه اشعارتان؛ محبوبم! یکشنبه‌ی آینده دومین روز ماه، کتاب شما از زیر چاپ درمی‌آید و اگر موافق باشید برای یکشنبه‌ی بعد قرار جلسه‌ی رونمایی آن را بگذاریم. به هرحال خودتان را آماده کنید! من هم باید خودم را آماده کنم چون می‌دانم شب که از راه برسم مجازات‌های خاص خودتان را برای این‌همه مخفی‌کاری اجرا خواهید کرد.
راستی محبوبم! دیروز از لوازم‌التحریری پایین انتشارات، یک خودکار شیک و روان و خوش‌دست _ که اتفاقن تنها خودکار از این مدل بود _ برایتان گرفتم و پیش از آن‌که روی کاغذهای نامه بگذارمش، با آن پشت کتف راست شما می‌نویسم "دوستت دارم". یک پیراهن هم برایتان خریدم محبوبم. شرط می‌بندم حدسش را نمی‌زنید همان پیراهنی باشد که چندروز پیش توی ویترین مغازه‌ای دیدیم و از آن خوش‌تان آمد و وقتی‌که گفتم بخریدش، گفتید پیراهن زیاد دارید و الان وقت پیراهن خریدن‌تان نیست. برای همین هم من اصراری نکردم تا دیروز که خودم برایتان خریدمش. وای که چه‌قدر شما خوش‌سلیقه‌اید! راست می‌گفتید: چه‌قدر این خانه‌ای که پایین پیراهن‌تان است، به خانه‌ی ما شبیه است! حالا برای این‌که همه‌ی کارها را من نکرده باشم! یک جایی از خانه پنهانش می‌کنم و تا شب که برمی‌گردم به‌تان وقت می‌دهم که پیدایش کنید. تذکر می‌دهم که به تنهایی بیابیدش و برای پیداکردنش با من تماس نگیرید!
شب می‌خواهم آن را در تن شما ببینم تا حرفم را به شما ثابت کنم که هر لباسی جدای از زیبایی خودش،‌ در تن شما چندین و چندبار بیش‌تر زیبا به چشم می‌آید که این همه از ویژگی‌های تن شماست.
وای محبوبم! کم‌کم دارد دیرم می‌شود. فکر کنم دیر به قرارم با ژوسه برسم. پیش از رفتن شما را خواهم بوسید و به آفتاب می‌سپرم که آرام و بی‌سروصدا وارد اتاق شود تا مبادا از خواب بپرید. منتظر تماس‌تان هستم تا خبر یافتن پیراهن را بشنوم. حالا بوسه‌ای دیگر بر دست شما می‌زنم و همین‌جا به‌تان می‌گویم: صبح به خیر!
دوستتان دارم!


یکشنبه 1389/05/24
نامه‌ی یکشنبه‌ها، نامه‌ی سوم

محبوب سلامت باد!

محبوبم درود!
اکنون که این نامه را سمت شما می‌نویسم پشت میز چوبیِ کنار پنجره‌ی بخارگرفته‌ی رو به خیابان 279اُم در کتاب‌خانه‌ی بزرگ شهر هستم. می‌دانید که نامه‌ی روز مقدس را در هر زمان و مکانی ممکن است برایتان بنویسم؛ مثلن در اتاق خودمان، یا در ایست‌گاه اتوبوس و مترو، در بیمارستان، در جبهه‌ی جنگ و زیر بمباران و یا مثلن یکی دو ساعت پس از زلزله، سیل، طوفان، آتش‌فشان و یا در هر زمان و مکانی دیگر. حالا قرعه به نام کتاب‌خانه‌ی بزرگ شهر افتاده و چه خوش‌بخت است که مکان نگارش سطرهایی است که به رویت چشم‌های شما می‌رسند و البته از برکت همین نگاه‌های چند ساعت بعد شما به این سطرها، آرامش و آسایش بی‌اندازه‌ای نصیب کسانی که برای مطالعه به این‌جا خواهند آمد می‌شود؛ آرامش و آسایشی که هیچ‌کس از دلیلش خبر ندارد.
کمی آن‌سوتر از من یک آقایی در محاصره‌ی چند کتاب پزشکی سر به روی کاغذهای مقابلش آورده و مشغول نوشتن و یادداشت‌برداری است. آن‌سوتر بانوی متصدی کتاب‌خانه همین‌طور که چایی‌اش را می‌نوشد مجله‌ای را ورق می‌زند و با دقت صفحات آن را برانداز می‌کند. یک پسر جوان انگار که مشغول تحقیقی پیرامون زیست‌شناسی برای دبیرستانش است و چند دختر جوان و زیبا هم مشغول یک تحقیق و مطالعه‌ی گروهی هستند؛ از دقت‌شان مشخص است که در کارشان خیلی منظم و جدی هستند. من اما نه مطالعه می‌کنم، نه مشغول تحقیق هستم بلکه سخت به یاد و دل‌تنگ شما، کاغذ و قلم مهیا کرده‌ام و مشغول نوشتن این نامه‌ی هستم.
محبوبم! برای سخن‌رانی هفته‌ی بعدم مشغول مطالعه بودم. لا‌به‌لای این کتاب‌ها چند سطر مرا به دنبال خود برد؛ "در این نوع روابط [منظورش روابط عاشقانه است محبوبم] بی‌تردید داشتن صداقت یکی از شروط اساسی برای حفظ سلامت رابطه است. هر دروغی، کم یا زیاد، در کوتاه‌مدت یا بلندمدت، می‌تواند آسیب جدی و اساسی به رابطه وارد کند. حتا اگر یک دروغ ناچیز و تهی از ضرر به چشم بیاید، اما مقدمه‌ی دروغ‌های بعدی می‌شود و حتا با فرض این‌که هر یک از دروغ‌ها به تنهایی ناچیز باشند، اما مجموعه‌شان به گونه‌ی یک دروغ یا مخفی‌کاری بزرگ و جدی بروز کرده و رابطه را عمیقن خدشه‌دار می‌کند. برای سلامت رابطه باید از هر دروغی در هر شرایطی پرهیر کرد". نکته‌ی مهم‌تری که مرا سمت خود کشاند این‌جاست محبوبم که می‌گوید: "پس باید این آموزه را آویزه‌ی گوش کرد و در کنارش این مهم را دانست که هر راستی لزومن نباید گفته شود. بیان هر موقعیتی که طرفین تجربه کرده‌اند یا هر رفتار و گفتاری که داشته‌اند و موجب سوءتفاهم می‌شود، درست نیست. همین‌که هریک از طرفین به تعهد خود پای‌بند باشد کفایت می‌کند". مثال هم آورده‌است محبوبم، اما تا همین‌جا هم خیلی خنده‌دار و دست‌پایین است وقتی این قواعد و قوانین علمی را با رابطه‌ی خودمان مقایسه می‌کنم؛ رابطه‌ی من و شما منحصر به خودمان است و بس. نه پیش‌ترها تجربه شده‌است و نه حال تجربه می‌شود و نه آینده. در "عشق" یا "دوست‌داشتن" هم خلاصه نمی‌شود. احساس و رابطه‌ای فراتر از تصور هر موجودی است. با این حساب خنده‌دار و بی‌اهمیت است کسی در پی تعریفی علمی باشد که بر رابطه‌مان و ابعاد گوناگونش بار می‌شود. آخر وقتی‌که هیچ آدم بااحساس، بی‌احساس، بی‌سواد، کم‌سواد و یا دانش‌مندی نمی‌تواند درک حداقلی از رابطه‌ی ما داشته باشد، چه‌گونه می‌تواند آن‌را بر فلان قاعده تطبیق دهد و نتیجه‌ای برایش متصور شود؟ خنده‌دار است محبوبم، خنده دار! آخر در رابطه‌ی ما گفتن و شنیدن معنایی ندارد که من یا شما بخواهیم "راست"ی را به هم بگوییم یا از هم پنهان کنیم تا سوءتفاهم نشود. هرچه را که من تجربه کنم شما تجربه کرده‌اید و هرچه را که شما تجربه کنید، من. حال این میان چه جایی برای نگفتن و پنهان‌کردن می‌ماند؟ باید کلی قواعد از این دست را برایتان بگویم تا میان بوسه‌هامان به‌شان قاه‌قاه بخندیم.
وای محبوبم! شکرخدا که این نامه‌ها را تنها شما می‌خوانید؛ آخر خوب نیست این حرف‌ها را دیگری هم بفهمد. به این می‌ماند که با یکی انسان نخستین، از آخرین تکنولوژی‌هایی که بشر در طول حیاتش استفاده می‌کند صحبت به میان آورد.
محبوبم! همین الان صفحه‌ی ساعت مچی‌ام روشن شد و هفت بار چشمک زد تا به یاد من بیاورد که تنها بیست دقیقه‌ی دیگر تا قرار با شما زمان است. بی‌که بفهمم همه‌چیز خوب و به‌وقت سپری شد. حالا هم متن این سخن‌رانی آماده است و هم سطرهای این نامه در حال نگاشته‌شدن و مهم‌تر این‌که بعد از یک روز کاری شلوغ، همه‌چیز برای دیدار شما در خیابان شلوغ 279اُم مهیا است.
امشب می‌خواهم شما را حسابی شگفت‌زده کنم؛ ابتدا باید از رسیدن شما به قرار مطمئن شوم و بعد مثلن با دو دقیقه تاخیر از راه برسم و طوری‌که مرا نبینید از پشت در آغوش‌تان بکشم و بعد به رسم سلام همیشه‌مان ببوسم‌تان. بوسه‌های شما این سرمای شدید را بی‌اثر می‌کند. بعد در حالی‌که از یک روز کاری می‌نالم، از شما می‌خواهم که مسیر خانه را با هم قدم بزنیم. خوب که مطمئن شدید برنامه صرفن همین است، میان راه کافه‌ای را که جدیدن کشف کرده‌ام به‌تان نشان خواهم داد و در آن با هم قهوه می‌نوشیم. بعد بلیت تماشای همان فیلم لوچا شولدنبرگ که دوستش دارید را نشان‌تان می‌دهم؛ باز هم مثل همیشه من فیلم را نخواهم دید و صرفن محو حضور شما و چهره و تن شما و واکنش‌های‌تان در برابر صحنه‌های فیلم خواهم بود. کمی پیش از پایان فیلم هم باید سالن را ترک کنم و بیرون خودم را قایم کنم تا وقتی‌که آپارات‌چی شما را به بیرون سینما هدایت کند و بعد در خیابان هاج و واج منتظر من بمانید که باز غافل‌گیرتان خواهم کرد با این گردن‌بندی که ازش خبر ندارید. وای محبوبم! تمام زیبایی‌اش یک‌سو و هم‌خوانی اش با شانه‌های ظریف و گردن کشیده و سینه‌ی سفید شما یک‌سوی دیگر! حتمن پیش از رفتن به خانه دعوتم را به رستوران سبزیجاتی که کمی پایین‌تر از "موزه‌ی دست‌ساخته‌های عاشقان جهان" است، خواهید پذیرفت. و در راه رفتن به خانه این سطرها را با صدای بلند خواهید خواند.
وای که دارد دیر می‌شود! حالا حتمن چند دقیقه‌ای تا محل قرارمان فاصله دارید و چشم‌های‌تان مغازه‌ها و خیابان‌ها را برانداز می‌کند و با لبخندهای عصرانه‌ی خاص لب‌های خودتان سمت قرار می‌آیید و البته خبر ندارید که من پشت میز کتاب‌خانه‌ی بزرگ شهر برای‌تان می‌نویسم: محبوبم! دوستتان دارم!

یکشنبه 1389/05/17
نامه‌ی یکشنبه‌ها، نامه‌ی دوم

محبوب سلامت باد!

محبوبم درود!
اکنون که این سطرها را می‌نویسم ساعت دو و بیست دقیقه‌ی بامداد است و شما کمی آن‌سوتر از چشم‌های من روی تخت دراز کشیده‌اید و در خواب راحت و آرامی سر می‌کنید و من که البته هرقدر شما را نگاه می‌کنم سیر نمی‌شوم. یکی از کارهایی که عهد بسته‌ام یاد بگیرم تا مکرر انجامش دهم، بوسیدن شما به وقت خواب است بی‌که بیدارتان کنم. نمی‌دانید که چه‌قدر تشنه‌ی یادگیری آنم و هربار که زودتر از من به خواب می‌روید چه‌طور راه‌های مختلف آن‌را تصور و گاه تمرین می‌کنم.
محبوبم! امشب چه‌قدر با شما خوش گذشت! هرچه بود در نهایت خوبی بود! هرچند من و شما نسبتن تمام ثانیه‌هامان را در بهترین حالات سر می‌کنیم اما این شب از آن شب‌های خاطره‌انگیزی بود که در دفترم تمام و کمال ثبت خواهم کرد. امشب با شما خیلی خوش گذشت؛
یکُم عصری زیبا و دل‌پذیر در "موزه‌ی دست‌ساخته‌های عاشقان جهان"؛ وای که چه خوش گذشت! دیدن دست‌ساخته‌هایی که یک عاشق و معشوق برای هم ساخته‌اند جدای آن‌که سرشار از هنر بود، مملو از زیبایی بود و لطافت و احساس. محبوبم هرچند شما گفتید من و شما هم چیزی برای هم بسازیم و به آن‌جا بسپاریم، اما من فکر می‌کنم اگر ما هم چیزی به آن‌جا بسپریم دیگر نه تنها بازدیدکنندگان به دست‌ساخته‌های دیگر عشاق نگاهی نمی‌کنند که همه پی ما را می‌گیرند تا از ما باخبر شوند و بعد این خلوتی که دور از تمام آدم‌ها داریم را همه می‌فهمند.
دوم کمی آن‌سوتر از موزه، در کافه‌ی بالای سینما مونیخ؛ من قبول ندارم! هرقدر هم از چشم‌انداز آن بالا که رو به قسمت‌های مختلف شهر است تعریف کنید و بگویید هربار که این‌جا می‌آییم چشم شما را می‌گیرد، باز هم من می‌گویم که آن‌جا مثل هرجای دیگر این دنیا و هروقت دیگر این زندگی، تنها چیزی که چشم مرا می‌گیرد چهره‌ی شماست و البته هر فضایی که مهلت کند زمینه‌ی تصویر چهره یا تن شما شود زیباست.
سوم تماشای یک فیلم دیگر از لوچا شولدنبرگ به پیوست بوسه‌های میان‌فیلم من و شما. وای که هیچ‌کسی در سراسر هستی تجربه‌ی ما را نداشته و ندارد و نخواهد داشت. محبوبم چه اثر دل‌نشین و عاشقانه و تحسین‌برانگیزی بود. باز هم تاکید می‌کنم؛ علاوه بر این‌که شولدنبرگ سخت عاشق است، دوربین و بوم او هم عاشق‌اند. شک نداشته باشید!
بعد هم این غذای مخصوص شما که هیچ‌کسی شیوه‌ی طبخ آن را بلد نیست و در هیچ رستوران و کافه‌ای هم سرو نمی‌شود. نمی‌دانم چه سری در طبخ این غذا به کار می‌گیرید که پس از خوردنش هرچیزی و هرکاری در اوج لذت و شوق است. البته بهترین لذت فکر می‌کنم همان است که ما پس از خوردن دست‌پخت شما داشتیم. این جین مارتینی که از مشروب‌فروشی پایین موزه خریدیم انگار که حس عاشقانه‌ی آن دست‌ساخته‌های طبقه بالا را به خود گرفته بود و البته باعث نشد تا شما در رقص کم بیاورید دست آخر هم آن‌طور آرام‌آرام و جرعه‌جرعه نوشیدنش همه‌چیز را برای یک معاشقه‌ی آرام و تمام مهیا کرد. و حالا که شما در خواب به سر می‌برید.
زیبایی شما نسخه‌های گوناگونی دارد محبوبم؛ مثلن زیبایی شما به‌وقت خندیدن، زیبایی شما وقتی‌که اشک در چشمان‌تان حلقه زده است، وقتی که اشک می‌ریزید. زیبایی شما وقتی‌که سحر می‌شود، وقتی‌که آفتاب سرظهر است، وقتی‌که غروب می‌آید. زیبایی شما وقتی‌که پس از یک خواب بلند چشم‌های‌تان را می‌گشایید و با بوسه‌ای به من صبح‌به‌خیر می‌گویید، زیبایی شما وقتی‌که برای یک خواب بلند چشم‌های‌تان را می‌بندید و با لبخندی به من شب‌به‌خیر می‌گویید و هم‌زمان دست مرا به سینه‌ی خود فشار می‌دهید. زیبایی شما به‌وقت نوشیدن ویسکی، وقت نوشیدن ودکا، وقت نوشیدن مارتینی دارچین یا جین مارتینی. زیبایی شما وقتی‌که بیدار هستید و یا زیبایی همین الان شما به‌وقت خواب که به‌طور طبیعی شما همیشه از دیدن آن محرومید و بازهم به‌طور طبیعی من تنها کسی هستم که همیشه فرصت دیدن این زیبایی شما را دارم.
محبوبم دوستتان دارم!‍ امشب شما خسته شدید و از پس خستگی شیرین چند ساعتِ شیرین و مستی عمیق جین مارتینی به خواب رفته‌اید و من از همان خستگی شیرین و مستی همان جین مارتینی مهیای یک معاشقه‌ی آرام و بوسه‌هایی عمیق شدم و سپس از مستی شما چون همیشه هوش و خواب به یک‌باره از سرم پرید؛ چه آن‌که شما در خوابید و من تا چندین ساعت دیگر خواب به چشم‌هایم راه ندارد. هر سرّی هست در شماست که سکرآورترین باده‌ی هستی هستید.
وای محبوبم همین الان یک لبخند شیرین بر لبان‌تان جاری شد و دست راست مرا که پیش از خواب تا به اکنون در آغوش گرفته‌اید، فشردید. چه شوری درون من جاری‌ست. راستی محبوبم؛  مدت‌ها بود که با دست چپ بیش از چند سطر ننوشته بودم، اما حالا که دست راستم را گرفته‌اید یک تمرین خوبی هست برای نوشتن با دست چپ هرچند خیلی بدخط می‌نویسم. وای نمی‌دانید چه لذتی داشت در حالی‌که دست راست مرا گرفته بودید اسباب نوشتن را به آرامی با دست چپ و پاهایم مهیا کردم. کاغذها دور بودند و طبیعتن آوردن‌شان مستلزم بیدارکردن شما. پس با پای چپم کتاب مقدس را که تنها کتاب قابل دست‌رس بود از روی میز انداختم و البته پای دیگرم را زیرش گرفتم تا سروصدا نشود. بعد کشیدمش سمت خودم و با خودکاری که شما به رخت‌خواب آورده بودید تا روی دست من بنویسید و خط‌خطی کنید، این نامه را در حاشیه‌ی صفحات "غزل غزل‌های سلیمان" شروع کردم به نوشتن.
محبوبم هرچند سخت بی‌قرار بیدارشدن‌تان هستم تا شما را ببوسم اما به نگاه‌کردن زیبایی اکنون‌تان دلم قرار می‌گیرد. صبح که از خواب برخیزید من نیستم و اجبارن باید با مارگریت برای بستن قرارداد چاپ کتاب جدیدم بروم. پس پیش از رفتن شما را خواهم بوسید و پایان این نامه که خواندنش پس از بیدارشدن اولین کاری هست که انجام می‌دهید می‌نویسم: صبح به خیر محبوبم!
دوستتان دارم!

یکشنبه 1389/05/10
نامه‌ی یکشنبه‌ها، نامه‌ی یکم

محبوب سلامت باد!

محبوبم درود!
بالاخره سارا قدری کاغذ و قلم به دستم رساند. دور از شما نه تنها همه چیز پریشان می‌شود که کاغذ و قلم‌ها هم از من فرار می‌کنند. شاید توان بیان‌کردن و به سینه‌سپردن غمی که از سر دوری شماست را ندارند. به هر روی؛ امروز در این کلبه مستقر شدم و تا پس‌فردا که شما بیایید همه چیز مهیای مهیا می‌شود. همه چیز را همان‌طور که می‌دانم دوست دارید سفارش داده‌ام. سپردم به ژاکلین که دو بطر از شراب قرمز مخصوص تاکستان پدربزرگش بیاورد. دیروز که سفارش شراب به او دادم، اصرار می‌کرد برای شام به منزل پدربزرگش بروم. پدربزرگش گفته بود به من برساند که "پیش از شام قدم‌زدن میان درختان انگور بدجور آدم را سر اشتها می‌آورد". پوزش‌خواهی کردم و قرار را موکول کردم به وقتی که شما هم برسید. حالا دیگر این‌جا هم همه فهمیده‌اند که چه‌قدر شما را دوست دارم و چه‌قدر هر ثانیه‌ی بی‌شما برایم سخت است. چه باک؟! پدربزرگ ژاکلین گفت: "پسر! این نیامدن تو صدها بار برایم لذت‌بخش است و ارزش دارد. خوشه‌های انگور منتظر هستند تا دست در دست هم از کنارشان بگذرید و شما را با ذوق نظاره کنند وقتی به هم می‌گویید دوستت دارم". منظورش ما بوده‌ایم محبوبم! پدربزرگ ژاکلین را که یادتان می‌آید. عکسش را ژاکلین نشان‌مان داده بود؛ ایستاده کنار درختان انگورش. پیرمرد چشمان آرام و صمیمی و نجیبی دارد. ژاکلین هم از این نظر درست به او رفته است.
محبوبم یک خبر خوب برایتان دارم؛ کمی آن‌سوتر از کلبه لانه‌ی یک جوجه تیغی است که عصرها گاهی نوزادانش را برای هواخوری به بیرون می‌آورد. می‌خواستم به‌تان نگویم اما دلم نیامد بی‌دانستن شما به‌شان خیره شوم. همین که شما بدانید و تصور کنید دیدن آن‌ها را دو نفره می‌کند.
دلم برای شما لک زده است! سارا عکس شما را برد شهر، قاب کرد و آورد. یک قاب شیک و شکیل که باید حتمن ببینیدش. همان عکسی که دست چپ‌تان را زیر چانه گرفته و دراز کشیده‌اید. حالا با خیال راحتی می‌شود عکس شما را بغل کنم و از این فاصله لب‌های‌تان را ببوسم بی‌هیچ دلهره‌ای از سر لک‌شدن و خراب‌شدن عکس‌تان. عجیب آن‌که باز هم همان غم خاص می‌آید سراغم وقتی که می‌فهمم به من نگاه نمی‌کنید بلکه لنز دوربین را خیره شده‌اید. این را هم بگویم که ژوسه یک کادوی ویژه برای کلبه و البته بعد خانه‌مان تدارک دیده است. یک کادوی ویژه که از من قول گرفته تا هیچ از آن به شما نگویم. راستی! یک خبر دیگر؛ تا چند روز آینده سارا و ژوسه سال‌گرد باهم‌بودن‌شان را جشن می‌گیرند. طبق معمول نباید به شما بگویم اما می‌دانید که من در گفتن همه چیز به شما بی‌طاقت هستم. البته این نامه را احتمالن زمانی می‌خوانید که چند ساعت تا این‌جا بیش‌تر فاصله ندارید، پس بد نیست قدری مهیا شوید.
محبوبم سخت دلتنگ‌تان شده‌ام! این چند ساعت دوری هم خیلی زیاد است. مدام با خودم می‌گویم کاش می‌شد با هم می‌آمدیم که این دو روز دوری را مجبور نبودم تحمل کنم، ولی خب همین‌که فکر می‌کنم پیش از شما همه چیز را برای‌تان مهیا می‌کنم قدری آرام می‌گیرم. از الان به‌تان بگویم که دو شب مخصوص را در این دو هفته خواهیم گذراند؛ دو شب دونفره با دو جام شراب قرمز که البته به قرمزی و گوارایی لب‌های شما نمی‌رسد.
محبوبم! از وقتی که رسیدم این‌جا تا به الان که دارم برای شما این سطرها را می‌نویسم، پیاپی آن دو قطعه پخش می‌شود؛ یکی صدای نفس‌های شما و دیگری شعرتان که می‌خوانیدش. هربار که این  خوانش شما را می‌شنوم، تمام حالت‌های‌تان به‌وقت خواندن آن شعر از خاطرم می‌گذرد. حالت لب‌های‌تان وقت تغییر لحن یک سطر، بالادادن ابروی چپ‌تان، لبخند محو برای سطر ماقبل آخر و یا کج‌کردن سرتان.
فکرش را بکنید؛ از صبح که بیدار شدم و شما خانه نبودید، در حال آماده‌شدن برای این سفر تلخ و شیرین گوشی‌های این دستگاه پخش توی گوشم بودند و این دو قطعه را می‌شنیدم، بعد توی ماشین تا فرودگاه، سپس توی هواپیما طی پرواز دوساعت و بیست دقیقه‌ای، بعد توی ایستگاه مترو و بعد تا این‌جا و دست آخر هم توی این کلبه که از دستگاه پخشی که ژاکلین آورده است مدام پخش می‌شوند. صدای نفس‌های شما و شعر شما که می‌خوانیدش درآمیخته با صدای بال پرندگان، گنجشک‌ها، صدای اره برقی در دوردست، صدای دارکوب، صدای طبیعت و حالا این سکوت شب.
نمی‌دانم چرا امشب هم همان هوس قدیمی سراغم آمده و تاب نمی‌آورم نگویمش مخصوصن که می‌دانم حوالی آمدن‌تان این سطرها را می‌خوانید؛ کاش این‌بار که بیایید برایم یک کتاب شعر بیاورید! دیگر این‌که بگویید چند شعر و داستان خودتان را آورده‌اید تا در این سفر مثلن نیمه‌شبی از خواب بیدارم کنید و برایم بخوانید! یا شعرهایی که دوست‌شان دارید از کتاب یا از بر! کاش باز هم یادتان نرود و حس‌تان جوری باشد که برایم بیاورید و بخوانید!
این‌طور که پدربزرگ ژاکلین جوابم داد، حوالی بیست دقیقه‌ی دیگر هوای این‌جا رو به روشن‌شدن می‌گذارد. این سطرها را این‌جا پایان می‌دهم و می‌خوابم که در تاریکی، با صدای شما به‌خواب‌رفتن شیرین‌ترین حالات است.
قرار است سارا فردا صبح که قدری وسیله برای‌مان می‌آورد، در راه برگشت این نامه را به شهر ببرد و برای شما ارسال کند.
مواظب خودتان باشید! بامدادان به شما صبح‌به‌خیر خواهم گفت.
از راه دور محکم‌ترین، عمیق‌ترین و طولانی‌ترین بوسه‌ها را سمت شما می‌فرستم!
دوست‌تان دارم!

یکشنبه 1389/05/03
برای تولد سکرآورترین باده‌ی هستی

به شهرآشوب شیرین‌لب شکرجانی که بلندترین شعر ناسرودنی من است

محبوب سلامت باد!

کسی حواسش نیست؛ "اسفند" جان رفته است. خیلی شب پیش. وقتی رفت آخرین ثانیه‌ی حضورش با اولین ثانیه‌ی انتظارم برای دوباره آمدنش پیوند خورد. هرسال کارم این است؛ منتظر بمانم تا پس از هم‌دلی و شب‌نشینی با "هلو"جان، "هندوانه"ی عزیز، "ستاره"ی مهربان، "باران"جان و "برف" گرامی، "اسفند"جان برسد و تمام مرا در آغوش بگیرد. هرچند سال گذشته نه با "هلو"جان و "هندوانه"ی عزیز مجال هم‌نشینی مفصل بود و نه "باران"جان چند شبی پیشم ماند، "برف" گرامی هم که آمدنش با رفتنش یکی بود اما "اسفند"جان که آمد غرق در شادی و رنج توامانی بودم، در بهت به سر می‌بردم، حیران و شوریده و آرام بودم. بودم و نبودم. حس و حال آن شب‌ها و روزها گفتنی نیست. چند سطری را مهیا کرده بودم تا به سینه‌ی دیوار اتاقم بچسبانم بل‌که دل محبوب به دلم بسته نشود و موجبات رنج و پریشانی‌اش را مهیا نکنم، اما نشد و ماند و درنگش موجب شد تا محبوبم را از سرخی لب‌هایش بشناسم؛ آخر یادم آمد پیش از آن‌که پا به این دنیا بگذارم محبوبی داشتم که لب‌هایش به اندازه‌ی بزرگی خداجان سرخ و زیبا بود؛ درست مثل اکنونش.
حالا با خیال تخت به‌تان می‌گویم که اسفند گذشته با همه‌ی اسفندهای عمرم فرق داشت. اسفند گذشته وقت اطمینان بود به حضور محبوبم که روشن‌ترین شب‌ها را برایم مهیا کرده است. محبوبی که همه‌ی نشانه‌های حضورش درست است و اتفاقی در کار نیست. بی هیچ خط‌خوردگی و تصویر مبهمی، بی هیچ تردیدی.
این را هم بگویم‌تان که هرسال پس از انتظار برای رسیدن "اسفند"جان و آمدن و رفتنش، منتظر "بهار"عزیز می‌ماندم که زود می‌رسید. _و این برش دو سه ماهه بهترین بخش هرسال است که انرژی زیستن را از آن می‌گیرم. _ حالا باز هم با خیال تخت باید به‌تان بگویم که این شیرین‌ترین انتظار عمرم برای بهار بود و بهاری‌ترین بهاری است که دارم می‌چشم. آخر باید بدانید که محبوب من بهاری است. چشمانش اردی‌بهشتی است. فرنگی‌اش می‌شود آپریل. آری؛ محبوب من در روزی مثل امروز پا به این دنیا گذاشت. دوم اردی‌بهشت. و خدا می‌داند که چه‌قدر این روز گرم و صمیمی و دل‌نشین است. وصف‌ناشدنی است. درباره‌اش تنها سکوت جایز است.

امشب یاد عزیز افتادم. آن‌همه سال پیش؛ نوروز بود. دخترعمه باهار حالش خوب خوب شده بود. هم تمام ابروهای کشیده و مژه‌های بلندش درآمده بودند و هم همه‌ی گیس‌های خرمایی‌اش که تا پشت کمرش ریخته بود دلبری می‌کردند. درست یادم است وقتی‌که آمده بود خانه‌ی عزیز لپ‌هایش چه‌قدر گل انداخته بود. چیزی هم که ازش می‌پرسیدم محال بود پاسخش را با لبخندی آغاز نکند. پسر ِ خاله صفورا هم پدر یک دوقلوی تپل مپل شده بود. در یک شب سه تا از همسایه‌ها عروسی داشتند. خوب یادم است عزیز به من سپرده بود تا به هر سه عروسی برسانمش. شب دهم عید همه که رفتند من ماندم و عزیز که دست راستم را گرفت و گفت برسانمش کنار درخت لیمو. روی صندلی‌اش نشست، کمی خیره شد به درخت لیمو. نمی‌دانم کدام خاطرات برایش مرور می‌شدند. بعد از مکثی برایم تعریف کرد اولین بار خیلی کم‌سن و سال بوده که این مثل "سالی که نکوست از بهارش پیداست" را از پدرش شنیده. بعد ادامه داد که این شب‌ها مدام صدای پدرش که این مثل را می‌خواند توی گوشش است و گفت که امسال هم این بهار خبر از سال خوبی می‌دهد. حالا یاد آن‌شب و حرف‌های عزیز افتادم. هرچند حال و روزمان پریشان شده و عشق بدنام، اما تردید ندارم این بهار، که هزار راز و رمز در خود دارد، بی‌شک خبررسان خوشی‌های بسیاری در آینده است، خاصه آن‌که چشمان محبوبم از هزاران کیلومتر آن‌سوتر هم‌راهی و هم‌آغوشی‌های آینده‌مان را به تصویر می‌کشد. محبوبی که برایش این‌طور می‌نویسم:

محبوبم!  از روزی که شما آمده‌اید برکت تمام و کمال بر زندگی‌ام پاشیده شده است. همیشه نان برای دو وعده‌ی آینده فراهم است و شراب برای هفت روز دیگر. مرغ عشق یکشنبه‌ها یک‌سر از صبح تا شام می‌خواند و طوطی شیرین سخنی که عزیز برایم آورده بود هر بامداد ساعت 2 مرا برای شکرگذاری بیدار می‌کند. بهار امسال باران‌هایی دارد که لطافت را از اشک‌های شما آموخته‌اند.
محبوبم!  درست خاطرم می‌آید روزی مثل امروز که مرا آن دنیا رها کردید و به دنیای آدمک‌ها پا گذاشتید چه‌قدر غمگین بودم، چه‌قدر گریه کردم. شما هم البته وقتی‌که آمدید بی‌تاب بودید. دوری برای هردومان سخت بود. روزها و شب‌های پیش از آمدنم به این دنیا، از دوری‌تان همه‌اش چشمانم خیس بود و خداجان دلداری‌ام می‌داد. چه‌قدر بی‌قراری کردم تا خودم برای یافتن شما به این دنیا آمدم. آن شب‌های پرغصه‌ی آن‌جا و این بیست و چند سال سرگردانی‌ام در این دنیا گذشت و اکنون خوش‌حالم که وظیفه‌ی خودم را بعد از این‌همه وقت انجام داده و شما را پیدا کرده‌ام. یادش به خیر! از همان چندین و چند ماه پیش که شما را دیدم بی‌که کلامی میان‌مان بگذرد یک‌دیگر را شناختیم. کاش همان روزها جرات پیدا می‌کردم و در گوش‌تان خودم را معرفی می‌کردم. به هر روی مهم این است‌که اکنون دستان شما گرمابخش زندگی من شده‌اند.
محبوبم! از روزی که شما را دیده‌ام در بهت و حیرتی عجیب و تجربه‌نشده سر می‌کنم. شما مدام از من لبریز می‌شوید برای همین توانایی درک و شناخت شما را ندارم. آن‌قدر که بزرگ هستید، آن‌قدر که بی‌وسعت و وصف‌ناشدنی هستید ترس خاصی از همان ثانیه‌ای که دیدم‌تان به دلم افتاده است. چشم‌هایتان مرا سخت شوریده کرده، گیسوان‌تان پریشانی دل‌چسبی به دلم داده و صدای‌تان آرامش زندگی‌ام را مهیا کرده است. اگر بخواهم بهت و حیرت و شوریدگی و آرامش و ترس توامانم را به‌تان بگویم این‌گونه است: انگار درون اتاقم نشسته‌ام و زندگی عادی‌ام سپری می‌شود که یکهو تمام کف اتاق خیس می‌شود و آب تمام اتاق را پر می‌کند و مرا و همه چیز را در برمی‌گیرد. بی‌که نفس کم بیاورم و در عین این‌که آرامش فراوانی از آب می‌گیرم مبهوت در پی دلیل آن می‌گردم. شناکنان از اتاق بیرون می‌زنم و می‌بینم که تمام خانه را هم آب فرا گرفته است. باز شناکنان از یک پنجره‌ی خانه بیرون می‌روم و درمی‌یابم که تمام کوچه را، تمام شهر را هم آب فراگرفته است. ترس و لذت توامانی درونم گر می‌گیرد. شور وصف‌ناپذیری مرا به گریه وامی‌دارد. حیران به شناکردن ادامه می‌دهم و از خانه‌مان هرچه بالاتر می‌روم به سطح آب نمی‌رسم. در این مسیر هم تمام خاطرات،‌ گذشته، احساساتم را می‌بینم که در آب غوطه‌ورند. هرچه بالاتر می‌روم و از زمین فاصله می‌گیرم بی‌که نفس کم بیاورم، حیرت و بهت و شوریدگی و آرامش و ترس و شادی توامانم ادامه دارد و مهم‌تر آن‌که به سطح آب هم نمی‌رسم. بالا می‌روم و بالا نمی‌روم. این حکایت روز و شب من است پس از دیدن شما تا به اکنون.
محبوبم!  شما بزرگ‌ترین راز من هستید. آن‌قدر وجود و حضور شما بی‌کران و رازآلوده است که اگر زبان هم باز کنم، فاش‌شدنی نیستید. کاش می‌شد بودن شما را فریاد بزنم و هرکه و هرچیز را باخبر کنم.
محبوبم!  ثانیه‌های امروز سال‌روز ورود شما به این دنیاست. یعنی دوم اردی‌بهشت که دومین ماه سال است. یعنی روزی که مرا آن دنیا رها کردید و من سراسر اندوه شدم و یعنی حوالی روزی که شما را پیدا کردم و شادترین و خوش‌بخت‌ترین موجود هستی شدم. کاش می‌شد تمام خوبی‌های دنیا را یک‌جا جمع کنم و برای‌تان بیاورم! افسوس! نقدا این سطرهای مرا پذیرا باشید و آن‌گونه که می‌خواهید بخوانید مرا!
محبوبم!  هراندازه کلمه برای با شما و از شما گفتن کم است. بدانید که امروز خوش‌حال‌ترین ثانیه‌های عمرم را سپری می‌کنم و به وسعت دل‌نشینی این روز و سرخی لب‌هایتان دوستتان دارم!حالا محکم‌ترین و طولانی‌ترین بوسه‌ها را سمت شما می‌فرستم، همین حالا که کسی حواسش نیست و پیش از گذاشتن نقطه‌ی آخر سطر می‌گویم: تولدتان مبارک!

 

سجده می‌کنم
مقابلت
بر سفره
و پیاله‌ای دیگر
از شراب قرمز بیست و پنج ساله‌ی لب‌هایت
طلب می‌کنم


پنجشنبه 1389/02/02
نقطه سر سطر

هفت اسفند شصت و سه
سه‌شنبه. غروب. زاده شدم. صدای گریه‌ام میان رگبارهای زمستانی اهواز گم شد.

هفت اسفند هفتاد
هنوز در خاطرم بود گاهی که صدای آژیر قرمز در تمام کوچه پس‌کوچه‌های مسجدسلیمان می‌پیچید، بزرگ‌تری به آغوشم می‌کشید و به پناه‌گاه آن‌سوی خیابان می‌برد.
کودکی‌هایم که گاهی به پوزخند و قلدری بزرگ‌ترها _یی که کودکی نکرده بودند_ تا آستانه‌ی تباهی می‌رفت، همیشه میان من و گل‌های رز زرد و صورتی، گل‌های میمونی و شب بو، یک جفت نخل و دو درخت لیموی آن‌سو و این‌سوی باغ و دو درخت کُنار از هم دورافتاده، پنهان می‌ماند.
صبح به مسجدسلیمان سلام کردم.

هفت اسفند هفتاد و هفت
سخت گوشه‌گیر. بازی‌ها، اشک‌ها و لبخند‌هایم همه تک‌نفره بود.
خاطرات جلوی چشم:
اراک؛ مدرسه‌ای که خانه‌مان شده بود، خانه‌ی ویلایی، کاج بلند، درخت سیب‌های تلخ؛ همه برایم یادآور طعم گس آن روزها بود و آن شب‌هایی که ابهام از دل‌شان شروع شد.
کرج؛ خانه‌ی طبقه‌ی دوم در بن‌بست انتهای کوچه، محله‌ای با آدم‌های متفاوت؛ سهم من ترس بود از جیغی همیشه در راه. سرگرمی‌ام عبور مخفیانه از خطوط قرمز بود.
"ژول ورن" بود. "کلبه‌ی عمو تم" بود. "ربکا" بود. "مورچگان" بود. "به خدای ناشناخته"، "عشق هرگز نمی‌میرد" هم بودند. "مهدی آذریزدی" بود. "قرآن" بود. بعد هم با هر چه کتاب و کتابت، بیگانه شدم.
عشق آن دوران، نه چهره به چهره، که در نمایی دور چند روزی نصیبم شد.
مسجدسلیمان هنوز دل‌گرم‌ام می‌کرد.

هفت اسفند هشتاد و چهار
یک زمستان پر از عشق، یک دنیا پر از شعر، "میودا"،  ستاره، باران، برف؛ داشته‌هایی که زندگی را دور از مسجدسلیمان و در شهری با در و دیوار ماتم‌زده و ساکنانی همه مرده‌ی متحرک، برایم ممکن می‌کرد.
احوال آرامی بود و من چشم به راه نیمه‌ی فروردین بودم.

هفت اسفند هشتاد و هشت
سرما. زمستان. تنها. دوری. هجران. دوری. تنها. زمستان. سرما
حالا دلم گرم است به شعر و قدری آرام‌بخش‌های خواندنی، دیدنی و شنیدنی و چند حضور پرغنیمت که اتفاقن یک بهار از اولین دیدار همه‌شان می‌گذرد.
هنوز بر لبم جاری است: غم زمانه خورم یا فراق یار کشم


جمعه 1388/12/07
تو راز من ماندی

پاسخ مهربانی چشم‌های تو من نبودم.
بگذار تا دیر نشده زود بگویم؛ خلاف آن‌چه تو گفتی عشق لزوما از پس یک آشنایی بلندمدت نمی‌آید. گاهی وقت پیش از یک سلام، بی‌که بشناسی‌اش، صدای گام‌هایش به گوشت پراحساس‌ترین و رازآلوده‌ترین صداها می‌آید. طوری که دیواره‌های دلت به لرزه می‌افتند. ثانیه‌های آمدن و سلام‌کردن و نشستن و درنگ‌کردن که دیگر جای خود دارند.
تمام بودن من از روی استیصال بود و درماندگی‌ام شاید برای نیکی و نزدیکی حضور تو. کاش آن‌قدر ساکت نبودی! کاش هزار سخن می‌گفتی تا من ادامه‌شان دهم! تا به بهانه‌ی آن‌که طبق قانونی نانوشته باید به مخاطب نگریست، تو را نگاه می‌کردم و اندازه‌ی تمام پرحرفی‌هایم _که همیشه ادامه داشت_ فرصت دیدن چشم‌های تو را داشتم!
تو راست می‌گفتی؛ خودخواهی از من بود. من که دوست نداشتم دوست داشته شوم. راست می‌گفتی؛ محروم‌کردن تو از احساسی زیبا، مجبورکردن تو به رفتن به جای آن‌که خود بروم و هرچه که می‌گفتی و می‌گویی تمام حقیقت است.
آه! چه زود چشمان تو برق زد! چه زود حرف‌هایت دل‌داری داد! چه زود دلمان آتش گرفت! به قول دوستی "عاشق که شدی؛ خال تابلوی خلقت می‌شوی. عزیز عزیز، تابلوی تابلو". و تو می‌خواستی تمام این‌ها را از من پنهان کنی؛ تمام فداکاری‌ات، نفس‌هایت که گونه‌هایم را نوازش می‌داد، دلداری چشم‌هایت و تمام شیرینی حرف‌هایت را. غافل از آن‌که من آن‌قدر عشق را زیسته‌ام که نشانه‌هایش بی‌درنگ، در همان دم آغازین ِ آشنایی برایم هویدا می‌شود.
کاش عادی بود پیش از آن‌که به من آن‌گونه خیره شوی به تو می‌گفتم پس از گذشت این‌همه سال که جدایی را عاشقانه به جان خریده‌ام، پذیرفته‌ام که تنهایی بخش پررنگ سرنوشت محتوم من است! یا کمینه روی آن را داشتم که بگویمت طاقت ندارم دلیل رنجش تو من باشم! کاش سنگینی و بیگانگی گاه‌به‌گاه کلماتم تو را بر آن می‌داشت که بی حرف‌های من از تصمیم خود برگردی! کاش..! کاش..!
حالا هرچند هم که از کلمات بی‌ربط و گاه آزاردهنده‌ام خرده‌ای بر دلت مانده باشد، اما خیالم راحت است که دلت دیگر سمت من پلک نمی‌زند و به این می‌اندیشم که به راستی پاسخ لب‌های سرخ تو، لب‌های بی‌رنگ و بی‌رمق من نبود.



یک: از تمام یادگاری‌ها و نامه‌های تو تنها همین پاکت نامه برایم مانده است که حامل اولین سطرهای عاشقانه‌ی تو سمت من بود و آن روز ما هیچ نمی‌دانستیم که روزی حامل سطرهای پایانی من به تو خواهد بود.
دو: نامه را باید دست کسی بسپرم که مطمئن باشد و حتما به تو برساندش، حال آن‌که کسی را این‌جا نمی‌شناسم. تا قدری دیگر هم قرار است همان پزشکی که صاحب تنها روپوش سفید تمیز و اتوکشیده‌ی این‌جاست بیاید و مرا برای آغاز دوره‌ی درمانم به بخش دیگری منتقل کند. امیدوارم آن‌جا هم پنجره‌ای داشته باشد رو به گلی به رنگ لب‌های تو. در غیر این‌صورت مطمئن نیستم تا اردی‌بهشت بعدی بتوانم سر کنم.

نامه را درون پاکت می‌کند و بر سینه‌اش نگه می‌دارد. به دیوار سفید مقابلش خیره می‌شود. یک مرد با روپوش سپیدی که دکمه‌هایش باز است وارد اتاق می‌شود. مرد از جایش می‌پرد. مرد ِ روپوش سفید مکثی می‌کند و از اتاق بیرون می‌رود. سریع نامه را زیر تشک تخت هل می‌دهد. به مردی که روی تخت آن ضلع اتاق دراز کشیده و به او زل زده است نگاه می‌کند. نامه را از زیر تشک بیرون می‌کشد. مرد روپوش سفید به همراه دو مرد دیگر با روپوش‌های سفید و نامرتب و یک مرد با روپوش سفید، تمیز و اتوکشیده‌ای وارد اتاق می‌شوند. نامه را با پاکت‌اش پاره می‌کند و در عین حال به مردهایی که روپوش سفید به تن دارند نگاه می‌کند. مردی که روپوش سفید تمیز و اتوکشیده‌ای دارد رو به او می‌گوید: "آماده‌ای؟". اشک در چشمانش حلقه زده و با سماجت نامه را ریزریز می‌کند و کم‌کم از پنجره بیرون می‌ریزد. برمی‌گردد. ساک سیاهش را برمی‌دارد. راست می‌ایستد: "بریم!".


جمعه 1388/11/30
کاش گفته بودی باران را تا ببارد!

به دوست عزیز ساعت 9 صبح

درست صد و سی و دو روز پیش بود که از رفتن گفتی. تازه امیدوار شده بودم که از بی‌رمقی روزها و شب‌هایم کاسته شود. آخر چند روزی می‌شد که هر صبح شعر مرا بیدار می‌کرد و یک لبخند آرام خواب را از چشمانم می‌گرفت. آن تماس ساعت 9 صبح هم که دلخوشی‌ام را _هرچند با تردید، اما_ بیش‌تر کرده بود.
این ثانیه‌ها سراسر بوی غریبی دارند. مدت‌هاست که تکیه کلام‌مان شده "روزگار غریبی است نازنین!". یعنی پوست‌مان کلفت‌تر از این هم می‌شود؟ آن‌قدر رنگ مرگ و شکنجه و تجاوز بر روزگارمان پاشیده‌اند که شب‌ها هم روسپید شده‌اند. هر مجالی که می‌رسد آمیخته با اندوهی‌ست که دیگر در جان‌مان ریشه دوانیده. آه از میانه‌ی نفس‌هامان نمی‌افتد.
این روزها تمام آن چیزهایی که پیش‌تر لذت‌بخش بودند به شدت زودگذر شده‌اند. سرعت زودگذری‌شان کم‌کم دارد از سرعت نور هم جلو می‌زند. معشوق هم که نیست تا در حضور دستانش، دست‌هایم را از بی‌خانه‌مانی دربیاورم. بیش‌تر آشنایان هم که یا خواب‌اند یا خودشان را به خواب زده‌اند. در این میان آن‌چه که برایم باقی مانده‌ است، تک و توک دوستانی هستند که حضور یا هم‌صحبتی‌شان به داروی خواب‌آوری می‌ماند که بالا می‌دهی تا اندکی هم که شده از هیاهوی زندگی خودت را دور نگه داری، با آن‌که می‌دانی دوباره اوضاع می‌شود همان آش و همان کاسه که بود.
بروم سر اصل مطلب؛ دقیق‌تر که بخواهم بگویم تو هم یکی از همان اندک دوستانی هستی که گفتم. "باران" _که از لطیف‌ترین پدیده‌های این عالم است_ و بسیاری واژه و پدیده و مفهوم آکنده از مهربانی و آرامی را با حضور گرم و سبزت می‌چینی کنار هم و یک‌جا می‌آوری همین حوالی. آن‌قدر که عطر و بوی‌شان همه جا را پر می‌کند و نمی‌دانم کدام‌شان را برای سپاس‌گزاری نام ببرم.
برگردم به سطرهای بالا؛ آن‌جا که "از رفتن گفتی". البته که می‌دانم هستی اما قدری دور. با این‌همه باز دلتنگی بر احوالم چیره‌تر شده است. کاری‌ش نمی‌شود کرد. نیمی از دارایی اندک من از این روزگار همین دوستانم هستند که گفتم. نمی‌دانم سرّ حضور تو در آن هم‌صحبتی‌های کوتاه چند روز و گاه چند هفته یک‌بار چه بود که تا حرف رفتن به میان کشیدی، یک‌هو توی دلم خالی شد. با خودم گفتم همین سرنوشت از پیش رقم‌خورده‌ی من است. همین دوری‌ها. همین دوری‌ها که سخت لگد می‌زنند و دیگر به‌شان عادت کرده‌ام.
یعنی پوست من کلفت‌تر از این هم می‌شود؟ نمی‌دانم. هرچه پیش می‌روم بوی تردید بیش‌تر و بیش‌تر از پیش به مشام می‌رسد. تردید به داشتن همین دارایی‌های اندک.
حالا که مدتی می‌گذرد از رفتنت. کاش گفته بودی باران را تا ببارد!


--------------------------------------
پ.ن ۱: زمان انتشار سطرهای پیش رو قرار بود یکی دو روز پس از پست قبلی باشد آن‌هم در نبود دوست عزیز ساعت ۹ صبح. اما کشیده شد به اکنون. دوست عزیز ساعت ۹ صبح حالا چند روزی‌ست که خیلی زودتر از آن‌چه قرار بود برگشته و همین حوالی است. ایدون باد!
پ.ن ۲: می‌دانم. کوتاه زمانی نیست که سطری بر دیوار اتاق شیشه‌ای ننوشتم. رخوت در جان انگشت‌هایم نفوذ کرده بود. تازگی توانستم کمی تکانشان بدهم. پله پله!


چهارشنبه 1388/09/11
شرح ثانیه‌هایی که به نبودنم پایان داد

به دوست عزیز ساعت ۹ صبح که دلیل حضور دوباره‌ام شد
و خاطره‌ی شیرین و همیشگی‌اش

سلام!
سلام و هزار درود به تک‌تک شما! الهی چشم‌های شمایی که این سطرها را می‌خوانید روشن باشد و دل‌های شما که به اتاق من می‌آیید همچنین!

انگار ما آدم‌ها _ که چشیدن رنج سرنوشت محتوم‌مان است، _ اصلا پند نمی‌گیریم که این روزگار هر حال خوش و ناخوشی نصیب‌مان کند، غیرمنتطره است و نابهنگام. شما را نمی‌دانم! اما من یکی با این‌که همیشه این را به خود گوش‌زد می‌کنم، باز در یک آن فراموشم می‌شود و ناگهان حالی دوباره می‌رسد.

آخرین سطرهایی را که بر سینه‌ی دیوار اتاق شیشه‌ای‌ام چسباندم، 22 دیِ نازنین پارسال بود. یعنی حوالی شش ماه و خرده‌ای پیش. آن‌هم یک عاشقانه‌ی قدیمی! درست از همان روزها بود که زندگی‌نکردن من به طور کامل شروع شد. هرکسی سراغی از این اتاق‌ و آن خزعبلاتم می‌گرفت، می‌گفتم: "همین روزها! منتظرم کمی حالم خوش شود". کم‌کم باورم شده بود حالم که خوب شد، آن‌وقت است که می‌توانم دستی به سر و روی این دو کلبه‌ام بکشم. باورم شده بود و حالم خوش نمی‌شد که هیچ؛ شب و روز بدتر هم می‌شدم. یکی دو ماهی‌ست که اگر باور کنید، بگویم‌تان که نفس هم نمی‌کشم. دو هفته‌ای هم می‌شود که دو تن از دوستانم را برده‌اند. القصه آن‌که زندگی چند وقتی‌ست رسما تعطیل شده.
خب! تا این‌جا همه چیز را داشته باشید!
سه چهار روز نمی‌شود که اتفاقات عجیب و بسیار غیرمنتظره‌ای رخ می‌دهد. مثلا یکی دو روز اول با شعر شروع شد. اول البته از فرط مستی حواسم نبود اما یکهو متوجه شدم. دیگر این‌که یک روز حدود ساعت 9 صبح، نمی‌دانم چه شد که یاد دوست عزیزی افتادم. قلبم که تند زد برای این‌که از حال و سلامتش باخبر شوم سراغ تلفن رفتم، در کم‌تر از یک دقیقه شاید سلام و احوال‌پرسی و خداحافظی کردم. همین که گوشی را گذاشتم احساسی که موقع مکالمه داشتم شدید و شدیدتر شد و به خودم گفتم که "ما درباره یک چیز دیگر هم باید صحبت می‌کردیم" اما چه چیزی؟ نمی‌دانستم. در همان حیص بیص بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم. هنوز دنبال آن حرف ِ نزده بودم که باز صدای دوستم را شنیدم. قدر چند کلمه که حرف زد، فهمیدم آن چیزی که دنبالش می‌گشتم همان خبر خوشی است که دارد می‌دهد. باز تعجب من بیش‌تر شد.
آن صبح که شب شد، دو اتفاق خرسند دیگر هم از راه رسید؛ "محبوب"جان آمد سری زد و رفت. هر چند کوتاه، هر چند آرام. اما "محبوب" است دیگر. یک ثانیه حضورش هم کافی‌ست تا به همان شدتی که یک سیاه‌چاله فضایی همه چیز را به درون خود می‌بلعد، سریع خوش‌حالی بریزد توی دلم. صداقتا هم بگویم که در میان این خوش‌آمدها انتظار حضور او را دیگر نداشتم. همان موقع متوجه شدم که یکی دیگر از دوستانم بعد از مدت‌ها از بی قراری‌هایش گفته. باور کنید آن وقت بود که در یک ثانیه همه آن‌چه این دو، سه روز رفته بود از جلوی چشمانم گذشت و شوکه شدم. شوکه شدم و شوکه ماندم.
این همه اتفاق خوش؟ آن هم در دو، سه روز؟ عجیب بود! آخر من همیشه به روزگار مشکوکم. مخصوصا آن‌وقت که خوشی غیرمنتظره‌ای می‌رسد. مطمئن بودم که این‌بار هم باید پشت سر این خوبی‌ها چند نامرادی کت و کلفت از راه برسد و بخت تیره‌ام را نمایان‌تر کند. در همین میانه بود که آشنایی گفت "همان چیزی که آدمی منتظرش باشد، سراغش خواهد آمد. مثلا اگر بگوید بعد هر خوشی، یک ناگواری می‌رسد، می‌رسد". قبول! کمی به فکر رفتم. اما باز هم به این روزگار شک داشتم.
تا این‌که همین دیروز عصر، در هنگامه‌ی شوک و شک بودم که چشم‌تان روز بد نبیند؛ همان دوستی که چند روز پیش صبح ساعت 9 خبر خوشی رسانده بود، کز کرده بود درست روبروی من و با هم صحبت می‌کردیم. غم هویدای چهره‌اش پوشاندنی نبود. همین که لب به سخن باز کرد، گله‌گله قطره‌های اشک از چشمانش جاری شد. عطر نفسش، کل فضا را بارانی کرد. از آن باران‌ها که آسمانش یک‌دست خاکستری‌رنگ است. شده بود به قول خودش خال تابلو! تکِ تک! می‌دانید؛ خصوصیت آدم‌های عاشق همین است. کاریش هم نمی‌شود کرد. عاشق شده باشی دیگر عزیز خلقت و کاینات می‌شوی _ باز هم به قول خودش _، آن‌قدر عزیز که خال تابلو می‌شوی! بی آن‌که روی پیشانی‌ات چیزی نوشته شده باشد، بی آن‌که حرفی بزنی. می‌گفت از این سخن «جبران» که "و  عشق هموراه چيزي است که داده می‌شود و پذيرفته نمی‌شود". می‌گفتم و هر چه شب‌های بلند و یلدایی‌ام بود به خاطرم آمد. این عاشقی البته قسمت خوش قصه بود، ماجرای تلخ، بعد اتفاق می‌افتاد. و ماجرای تلخ‌تر درست همان رفتنش بود. همه چیز را قرار شد بگذارد و برود.
بعد این خوشی‌های نابهنگام، بعد آن حضور "محبوب"، حالا غصه‌ام شده بود. بدجور! تا شب آب خنک به صورتم زدم، آب دهانم را قورت دادم و هزار کار دیگر تا جلوی خودم را بگیرم. شب که رسید دیگر نه مزاحمی بود و نه اشک امانم داد. بعد از مدت‌ها که چشم‌هایم خشک بود، تا خود صبح پُرآب بودند. حالا در بدترین احوالم بودم. درست بشو نبود. گریه دیگر این روزها آرام‌بخش نیست. آن شب نقطه‌ی اوج تمام این چند ماه زندگی‌نکردن بود. این خوشی‌ها همیشه برایم این‌گونه‌اند. نه تنها نمی‌مانند که مثل سراب می‌خواهند گول بزنند. نمی‌دانم! شاید برای آن‌که ناگواری‌یی که پس از آن‌ها در راه است، قابل تحمل‌تر باشد. به هر حال؛ هرچه باشد من دیگر عادت کرده‌ام، می‌شناسم‌شان.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا برسم به این‌جا و بگویم که دیشب، در اوج این بداحوالی‌ها و پس از این‌همه وقت، دستانم با قلم معاشقه کردند و این سطرها متولد شدند. نوشتم آن‌هم در حالی که هیچ خوب نبودم. باز هم خلاف آن‌چه توقع داشتم. یادم رفته بود که همیشه در اوج بداحوالی‌هایم است که دگرگون می‌شوم.
و حالا پس از نزدیک به شش ماه با خجالت از سر حضور همراه و همیشگی‌تان، باز برگشتم پیش شما و از لابلای همین سطرها که می‌خوانید نظاره‌تان می‌کنم. باز خواهم آمد و سطرهای خیس ِ دلتنگی‌ها و خلوتم را، بر سینه‌ی دیوار اتاق شیشه‌ای‌ام خواهم چسباند.
پس بگذارید این را هم بنویسم که: همه چیز زندگی غیرمنتظره است. یادم نرود!


شنبه 1388/05/03
چند روز پیش تا چند سال بعد

خلوت من در مرکز شلوغی‌های شهر گم بود. یک خانه‌ی چهل و دو-سه متری، کمی آن‌طرف‌تر از "چهارراه کشتارگاه". از سر خیابان که راه می‌افتادم، حدود هفت دقیقه‌ای در کوچه‌پس‌کوچه‌ها باید قدم می‌زدم تا می‌رسیدم به درب سفیدی که یک پلاک نو و تمیز با دو تکه سیم مفتولی، بالای آن نصب شده بود. روی آن حک شده بود: 15.
خانه در حقیقت فضای خالی کنار یک مجتمع مسکونی چهارطبقه بود که در کنج کوچه‌ای قرار داشت. البته پیش‌تر قرار بود مسکن سرایدار باشد اما بعد که سرایدار را در گوشه‌ی پارکینگ جا دادند، من آن را اجاره کردم.
جای بسیار ساکت و دنجی بود. مهم‌تر آن‌که غیر از دری که به پارکینگ باز می‌شد، یک در دیگر به کوچه‌ی پشتی داشت که من همیشه از آن استفاده می‌کردم. همان درب سفید پلاک 15.
از همه‌ی این‌ها که بگذریم، هیچ‌کس هم کاری به کارم نداشت. یعنی اصلا هیچ فامیل، آشنا یا دوستی آن‌جا نداشتم که بخواهد کاری به کارم داشته باشد. نه دوستی بود که میهمان قرارش شوم، نه آشنایی که اتفاقی توی خیابان ببینم‌اش و نه حتی قوم و خویشی که به دیدارم بیاید. و این یکی از دلایلی بود که زندگی‌ام را در آن شهر لذت‌بخش می‌کرد. البته نه دلیل اصلی.
تمام قوم و خویش و هم‌سایه و دوستانی که از قبل مرا می‌شناختند در گوش هم‌دیگر پچ‌پچ می‌کردند که من افسرده‌ام، دل‌مرده‌ام، منزوی شده‌ام و به هزار کوفت و زهرمار دیگر مبتلا شده‌ام. اهمیتی برایم نداشت. هیچ. آخر در این یک فرصت عمر، آن‌قدر هستند از این آدمی‌زادها که از فرط بی‌کاری مدام سرک می‌کشند توی زندگی دیگران که نگو. من هم اگر قرار بود زندگی‌ام را با پاسخ‌دادن به حرف‌های صد من یک غاز این جماعت بگذرانم که نمی‌شد. خودم هم مثل آن‌ها می‌شدم. من زندگی خودم را آن‌طور که دوست داشتم و برایم دل‌چسب بود ساخته بودم. با این‌همه تنها نگرانی من این بود که پچ‌پچ‌های این جماعت به گوش عزیز می‌رسید و عزیز هی غصه می‌خورد. هی چند وقت یک‌بار که مرا می‌دید می‌گفت "جونم! مشکلی نداری؟ سالمی؟ سر حالی؟ ننه‌محمود می‌گف شاید چیزخورت کردن. راس می‌گه؟". من هم دل‌ام نمی‌آمد این‌طور عزیز غصه بخورد و زجر بکشد. آخرش این یک جا را کوتاه آمدم و به عزیز قول دادم تا هر چند وقت یک‌بار برایش نامه بنویسم. توی نامه‌هایم هم دروغ می‌نوشتم. آن‌قدر که مطمئن می‌شدم عزیز هیچ غصه نمی‌خورد. بعد هم که می‌دیدم‌اش خوش‌حال بود و درباره‌ی حرف‌های توی نامه‌هایم از من می‌پرسید، درباره‌ی آدم‌هایی که باهاشان آشنا شدم، درباره‌ی کارهایی که توی نامه‌ها گفته بودم می‌کنم و نمی‌کنم. اشکالی نداشت. هیچ اشکالی نداشت. نمی‌توانستم ببینم "عزیز" آخر عمری غصه بخورد. هر وقت هم به‌خاطر دروغ‌هایم احساس گناه می‌کردم، تا لبخند "عزیز" را می‌دیدم همه چیز از یادم می‌رفت.
من زندگی‌ام را دوست داشتم. تنهایی‌ام را. سکوت‌ام را. خلوت‌هایم را. ناآشنایی‌ام با مردمان شهر را. خود شهر را. درختان‌اش، کوچه‌هایش، آدم‌هایش، ماشین‌های سفیدش، همه را دوست داشتم. من اصلا رفته‌بودم تا در تنهایی خودم باشم. تنهای تنها. البته با یک نفر دیگر. با یک نفر که دلیل تمام تنهایی‌ها، خلوت‌ها و سکوت‌هایم بود. کسی که شلوغی ِ تمام تنهایی‌های من بود. کسی که نه چهره‌اش را دیده و نه صدایش را شنیده بودم و نه اصلا به این فکر می‌کردم که روزی بشنوم‌اش، ببینم‌اش یا... . بلکه راحت، آرام و قرار من تنها از سر این بود که می‌دانستم ساکن همان شهر است، می‌دانستم هوای آن‌جا آمیخته با عطر نفس‌های اوست، مطمئن بودم که هر روز جای گام‌هایش روی خیابان‌ها و پیاده‌روهای آن‌جا ثبت می‌شود و هر شب از همان نقطه‌ی زمین به آسمان، به ستاره نگاه می‌کند، می‌دانستم حداقل چند تکه ابر از آن حجم ابری که آسمان را می‌پوشاند برق نگاه او را در دل خود دارد، و وقتی که "مِه"جان می‌آید لطافت گونه‌های او را نزد من می‌آورد تا لمس کنم، با سرانگشت‌هایم، با گونه‌هایم، تا ببوسم، تا ببوسم. تازه؛ بیش‌تر دلخوشی‌ام به این بود که با خودم می‌گفتم از کجا معلوم معشوق من ساکن همین کوچه‌ی ما نیست؟ از کجا معلوم هر روز غروب مثل من به کافه‌ی سر خیابان نمی‌آید و یا آن ماشین سفیدی که همیشه سر کوچه پارک است مال او نیست؟ از کجا معلوم؟ "خدا"جان خیلی مهربان‌تر از این حرف‌هاست. شاید یک روز از همین روزهای خیس‌ام، زنگ خانه‌ام را فشار داد و کاسه‌ی شله‌زرد نذری را گرفت جلویم!
زندگی من همین‌طور بود. در اوج خلوت پر از شلوغی بودم. در اوج تنهایی با "او" بودم. بیرون می‌رفتم با "او" بودم. خانه بودم با "او" بودم. حتی شب‌ها هم تنها نبودم. اصلا شب‌ها که اوج شلوغی بود. منتظر می‌ماندم "ستاره" بیاید بالای افق بایستد و بعد همان زیرانداز سبز را پهن می‌کردم کنار پنجره. دراز می‌کشیدم و آن‌قدر نگاهش می‌کردم و درددل‌ها و دلتنگی‌هایم را به او می‌گفتم تا خواب مرا می‌برد. بعضی وقت‌ها هم تا وقتی‌که در آسمان بود و برایم چشمک می‌فرستاد، بیدار می‌ماندم، و بعد که می‌رفت من هم می‌رفتم.
اگر یک‌نفر، حتی یک نفر، از اوضاع و شرایط زندگی‌ام مطلع بود، باورش نمی‌شد که تمام سکوت و تنهایی و خلوت را در اوج شلوغی شهر، کمی آن‌طرف‌تر از "چهاراره کشتارگاه" برای خودم دست‌وپا کرده‌ام. و باورش نمی‌شد که در اوج آن خلوت و تنهایی و سکوت با "او" زندگی می‌کنم.
زندگی من این‌گونه بود؛ خلوت من در مرکز شلوغی‌های شهر گم بود.


--------------------------------------
*عاشقانه‌ی حاضر، در پاییز سال گذشته متولد شد. نمی‌دانم چرا این‌قدر طول کشید تا گذاشتم‌اش این‌جا. نمی‌دانم چرا در این یک سال و دوماهی که گذشت، همیشه خیال می‌کردم همین دیروز است که نوشتم‌اش.
پ.ن۱ : تاخیر در به‌روزکردن اتاق‌ام را بگذارید به حساب بی‌حوصلگی‌های سنگین این روزهایم. کاش باور کنید که قدردان ثانیه‌ثانیه درنگ و حضورتان در اتاق‌ام هستم. نیز پوزش می‌خواهم از "
باران" عزیز و جان که قول‌اش داده بودم تا سطرهای حاضر را دو شب زودتر این‌جا بگذارم، و تشکر فراوان از "نیمکت" گرامی که لطف بی‌کرانی به من دارد و باید زودتر می‌گفتم که حضور گرمابخش‌اش سراسر تشویق بود تا "شب یلدا" اتاق‌ام به روز شود.
پ.ن۲ : پس از آوارگی و سکونت در "
بلاگفا" و "وردپرس"، بالاخره صاحب‌خانه شدیم. به همت "درویش" عزیزم، خانه‌ی نو متیل را به پا کردیم. سپاس اگر لینک جدید را جای‌گزین لینک‌های قبلی کنید.
پ.ن۳ : درویش از مال دنیا یک پوست پلنگ بیش‌تر ندارد که تازگی‌ها آن را از
این‌جا به این‌جا برده.


یکشنبه 1387/10/22
شب یلدا؛ بی‌یلدای زلف یار

حالا در همین ثانیه‌ی اکنون «ننه‌سرما»ی عزیز از راه رسیده و با خودش «زمستانِ» جان را آورده است. و این یکی از مبارک‌ترین اتفاقاتی است که هر سال انتظارش را می‌کشم. یعنی هرسال اولین باران پاییزی بوی کوچه‌ی خیس‌خورده را که به مشام‌ام برساند و زلف‌هایم را که با چکه‌هایش خیس بکند و بعد نفس‌های ننه‌سرما که گونه‌های خیس‌ام را نوازش بکند، دل‌ام بی‌تاب می‌شود و آن‌قدر بی‌قراری می‌کند تا این‌که این شب برسد. همین «شب یلدا». بس که محترم است این شب.
یادمه عزیز می‌گفت: جونم! از همون اول که خدا زمین و آسمون و خورشید و ماه و ستاره و همه‌ی مخلوقات‌اش رو خلق کرد، ماه با یک نیگا عاشق خورشید شد. ولی هیچ‌وقت روش نمی‌شد به‌اش بگه که عاشقشه. تا این‌که بالاخره شب آخر پاییز شد و ماه عزم‌اش رو جزم کرد تا حرف دل‌اش رو به خورشید بزنه. واسه همینم رفت سر راه خورشید. نگاهی به این‌ور و اون‌ور انداخت. خبری ازش نبود. ستاره رو دید. به‌اش گفت که "من همین‌جا می‌گیرم می‌خوابم، وقتی خورشید اومد منو صدا کن" و گرفت خوابید. بعد که خورشید رسید، ستاره به‌اش گفت که ماه از دیشب منتظرش بوده و بعد ماه رو صدا زد و گفت "پاشو! پاشو! خورشید اومده. مگه منتظرش نبودی؟". ماه از خواب پرید و تا خورشید رو دید سریع بلند شد وایساد. دست‌وپاش رو گم کرده بود. روش نمی‌شد تو چشمای خورشید نیگا کنه. سرش رو انداخت پایین و خیره شد به کفشای ساقه‌بلند و طلاییش. با مِنُ‌مِن سلام کرد و خورشید هم با مهربونی جواب‌اش رو داد. ماه گفت "خورشیدخانوم! می‌دونین چیه؟ یه حرفی رو مدت‌هاس که می‌خوام به‌اتون بگم اما روم نشده". خورشید گفت "بگو دوست جون! سراپا گوشم!". ماه یکمی این‌پا و اون‌پا کرد و گفت "اوم‌م‌م‌م، چجور بگم؟" خورشید که تا حالا ماه رو این‌قد خجالتی و سربه‌زیر ندیده بود، همون‌طور که با تعجب نیگاش می‌کرد گفت "راحت باش دوست جون! راحت باش و زودتر حرف‌ات رو بگو چون من باس برم آسمون رو روشن کنم". ماه گفت "خب باشه. راسیاتش من از همون روز اولی که شما رو دیدم شیفته‌تون شدم. یعنی یه احساسی توی دلم گُر گرفت که تا اون‌وَخ تجربه نکرده بودم. احساسی که توی وجودم روزبه‌روز پررنگ و پررنگ‌تر شد. احساس عجیبی که نسبت به هیچ‌کس دیگه‌ای به‌ام دست نداده". خورشید لُپاش سرخ شده بود و حالا اون بود که سرش رو انداخته بود پایین. ماه اما کم‌کم احساس راحتی می‌کرد از این‌که حرف دل‌اش رو بالاخره تونسته بگه و سرش رو بالا گرفته بود و همون‌جور که داشت چهره‌ی معصوم و پر از شرم خورشیدخانوم رو نیگا می‌کرد ادامه داد "من، من عاشقتون شدم خورشیدخانوم!" عزیز دستی روی سرم کشید و گفت: آره عمرم! این‌طوری شد که شب یلدا رسید و ماه بعد از مدت‌ها تونست حرف دلش رو به خورشیدخانوم بگه و برای همین چن دیقه هم خورشیدخانوم دیر رفت توی آسمون و شب یلدا بلندترین شب سال شد. بعد از اون هم خورشید و ماه قرار گذاشتن که هرسال شب یلدا رو با هم جشن بگیرن.
حرف‌های عزیز همیشه شیرین و دلچسب‌اند. اما این یکی حرف‌اش تا آمد مزه‌ی شیرینی را زیر زبان‌ام بیاورد، بغض‌ام را ترکاند. آخر دیدم ماه و خورشید هم این شب را همیشه باهم بوده‌اند و هستند ولی دریغ از یک «شب یلدا»یی که مجال اندکی مهیا شده باشد تا با معشوق قدری کنار یک‌دیگر، این شب ِ محترم را بیدار نشسته و به یک‌دیگر زل زده باشیم تا خود سحر، و قدری گفته باشیم و شنفته باشیم. چه می‌دانم؟ به قول خودِ عزیزش "شاید همه‌ی این‌ها از سر جبر روزگار باشد". «شب یلدا»های آن سال‌ها که هنوز همین‌جا بود گذشت، اکنون هم که دیگر رفته است. برای همیشه. و می‌دانم که آروزی «یک شب یلدا در کنار او» را به گور خواهم برد، اما باز هم «شب یلدا» برایم غنیمت است. بس که بلند است و می‌شود با خیال راحت بگذارم اشک‌هایم جاری باشند تا سطرسطر نامه‌هایش را همین‌طور که می‌خوانم، خیس ِ خیس کنند و باز با چشمان تارم بروم سراغ سطر دیگری و نامه‌ی دیگری. بی آن‌که مثل دیگر شب‌ها دلهره‌ی زودرسیدن سحر را داشته باشم. آخر سحر که برسد و همه‌جا روشن که بشود، آدم‌ها کم‌کم از خواب بیدار می‌شوند و مثل همیشه که دوست ندارم اشک‌هایم را ببینند، بغض‌ام را باید نگه دارم و اشک‌هایم را باید روی هم انبار کنم تا شب دیگری از راه برسد.
حالا با تمام تنهایی‌ام، همین یک امشب را در کنار خاطرات معشوق و «ستاره»، قدر تمام شب‌های سال پاس می‌دارم.


یکشنبه 1387/10/01
راستی شعر تو را او می‌خوانْد؟

    

 

به مناسبت دهمین سال خاموشی «حمید مصدق»

همین‌طور روزگار تند و بی‌رحم ورق‌ام می‌زند. جلویش را که نمی‌توانم بگیرم. زود فردا می‌شود. بعد، سال‌ها که بگذرد و چین‌ها که روی گونه و پیشانی‌ام بیافتد، سر به عقب می‌کنم و می‌بینم همه چیز انگار در یک آن گذشته. انگار نه انگار که هر حادثه، هر ثانیه، هر روز و هر سال یک ظرف زمانی آن‌قدری را گذرانده است. به همین بی‌رحمی روزگار ورق‌ام زده است. یک روز به دنیا آمدم. یک روز سر کلاس درس نشستم. یک روز لذت را چشیدم یک روز رنج را. یک روز معنی خوب و بد را فهمیدم. یک روز احساس را جستم. و روز بعد با شعر آشنا شدم. آن وقت‌ها تازه نوجوانی را رها می‌کردم و هنوز معنی جوانی را نفهمیده بودم که یک‌هو چند سطر مرا کشاند دنبال خودش. چند سطری که پی‌اش اسمی نوشته بود؛ «حمید مصدق». بعد هر چه شعر داشت خریدم. با پول. چه ارزان. آن‌همه شعر فقط چند هزار تومان. دیگر آن روزها همه‌اش "تا رهایی" می‌خواندم. شب‌ها سطرها را یکی یکی از روی کتاب می‌خواندم. بیدار که می‌شدم، شعر را بلد بودم. انگار که مال خودم باشد. انگار که تازه باشد. روزها آن را از بر می‌خواندم. مدام کز می‌کردم در گوشه‌های سطرها. لم می‌دادم کنار یکی‌شان. با دیگری قهوه می‌خوردیم. با یک کدام قدم می‌زدیم. جان می‌گرفتم از ازدحام آن همه لطافت. اصلا دوست داشتم تا هرچه بیش‌تر درنگ کنم گوشه به گوشه‌ی سطرها تا شاید چکه‌چکه عطش‌ام را برطرف کنم. این‌طور بود که «حمید مصدق» پس از «فروغ» و «سایه» من و شعر را به هم رسانید.
شعر «حمید مصدق» زبان خاص خودش را دارد. زبانی پر از احساس و مهربانی و ساده که در کوتاه‌ترین مجال ممکن با خواننده‌اش ارتباط برقرار می‌کند. یک وقت از سر اعتراض می‌گوید "من اگر بنشینم/تو اگر بنشینی/چه کسی برخیزد؟/چه کسی با دشمن بستیزد؟/چه کسی/پنجه در پنجه‌ی هر دشمن ِ دون/آویزد" و با وارد کردن ضربه‌ای به خواننده، او را به فکر وامی‌دارد و می‌گوید "قصر ضحاک هنوز آباد است/تو به ویرانی این کاخ بکوش" که برابر ستمکاران آرام نباید نشست. چونان که خود نیز این منش را تا پایان حیات‌اش حفظ کرد. دیگر جایی می‌گوید "و زمانی شده است/که به غیر انسان/هیچ چیز ارزان نیست" و ارزش فراموش شده‌ی انسان را به خواننده گوشزد می‌کند. یک هنگام هم جان عاشق‌اش را سطر به سطر کنار هم می‌چیند که "من اینک در خیال خویش خواب خوب می‌بینم/تو می‌آیی و از باغ تنت صد بوسه می‌چینم" و کام عاشق را شیرین می‌کند و خیالش را تا مدت‌ها آرام و آسوده نگه می‌دارد. همین‌طور هم جایی دیگر افسوس عاشقی هجران‌زده را بلند می‌کند وقتی می‌گوید "روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:/«من می‌شناختم او را/نام تو را همیشه به لب داشت/حتی/در حال احتضار/آن دلشکسته عاشق ِ بی‌نام و بی‌نشان/آن مرد بی‌قرار". «مصدق» خود شیفته‌ی «شیخ اجل» بود و بی‌ربط نیست اگر بگویم سادگی و لطافت شعر را از او وام گرفت. آن‌گونه که شعرش چون شعر «شیخ اجل» سهل و ممتنع بود.
«حمید مصدق» 9 بهمن 1318 در شهرضا متولد شد. عاشقانه زیست. و در 7 آذر 1377 بر اثر سکته قلبی چشم خود را برای همیشه به روی زندگی بست. هرقدر هم که روزگار بگذرد اما از یادها پاک نخواهد شد و برای همیشه نام، شعر و خاطره‌اش ماندنی است.
حالا هر سال روز 7ام آذر به یاد این می‌افتم که شماره‌ی روزی که من به دنیا آمدم هم 7 است و به خودم می‌گویم "شاید این که روز رفتن او و آمدن من شماره‌شان یکی است و این پیوند عمیق جان من با او و شعرهایش، همه و همه اتفاقی است". حالا سال‌ها از آن روزهای زمستانی که خودم را گم می‌کردم لابلای سطرهای اشعار «مصدق» می‌گذرد و هنوز هم شعرهای او همیشه همراه‌ام هستند و از دارایی اندک و باارزش‌ام به حساب می‌آیند. حالا هنوز شعرهای «مصدق» جزو هدایایی هستند که به معشوق هدیه می‌کنم. بی‌مناسبت یا به مناسبتی که بعدها خواهد رسید و انتظارش را می‌کشم همین‌طور که روزگار تند و بی‌رحم ورق‌ام می‌زند.


--------------------------------------
پ.ن۱ : سال گذشته انتشارات نگاه کلیات اشعار حمید مصدق را که شامل دو کتاب "تا رهایی" و "شیر سرخ" می‌شود، در یک جلد چاپ کرد. گزارش و عکس‌های رونمایی کتاب را این‌جا می‌توانید بخوانید و ببینید.
پ.ن۲ : زندگی‌نامه «حمید مصدق» در ویکی‌پدیا
پ.ن۲ : داستانک "خیابان" را در "خانه‌ی جدید متیل" ببینید که تا چند داستانک دیگر کاملا به
آن‌جا خواهیم رفت. اگر لینکی به "خانه ی قبلی متیل" داده‌اید، سپاس‌گزار می‌شویم "آدرس جدید" را جایگزین کنید.


پنجشنبه 1387/09/07
رویایی که حقیقت شد!

     Rain by Artur Roszczyn

 

نمی‌دانم! شاید باور نکنید! اما سطرهایی که در ادامه می‌آیند همگی در یکی از همین سه‌شنبه‌های گذشته واقع شدند.
شب بود. خسته‌ی خسته بودم. از کلاس و درس و خواندن و نوشتن. و از همان سوالی که مدت‌هاست برایم بی‌پاسخ مانده؛ چرا باید همه چیز این‌طور اتفاق بیافتد؟ چرا ناگهان آن شب شهریوری باید پس از مدت‌ها - ماه‌ها - کاری بکنم که هیچ نمی‌کردم؟ و بعد چند دقیقه مکالمه و در ادامه عشق. آیا همه‌ی این‌ها اتفاقی بوده؟ یا تقدیری، چیزی؟ آن شب هم در خلال همه‌ی کارها و خستگی‌ها مدام این سوال می‌آمد و فکرم را به هم می‌ریخت. کمی دور و برم را جمع‌وجور کردم. شب از نیمه گذشته بود. رفتم کنار درب اتاق‌ام که به ایوان باز می‌شد. دیدم آسمان ابری است. اما خبری از "باران"جان نبود. یعنی از بعد همان نَم‌نَمک روزهای قبل و ابتدای پاییز، خیلی وقت بود که "باران"جان نیامده بود. نگاه کردم به آسمان که سراسر ابری بود و سرخ. تمام روز قبل را در خانه بودم. از غروب، عجیب بوی باران توی اتاق‌ها پیچیده بود. دَم ِ غروبی هم عزیز رفته بود کنار پنجره‌ی توی هال و کمی بیرون را نگاه می‌کرد. نمی‌دانم "باران"جان را دیده بود یا نه. اتاق من اما هنوز بوی "باران"جان داشت. بوی زمین خیس‌خورده. درب اتاق را باز کردم. پابرهنه چند قدم تا لب ایوان رفتم. بوی "باران"جان توی ایوان و حیاط هم می‌آمد. بغضم گرفت. آخر این ابرهای سرخ نه بارانی داشتند و نه این‌که آسمان را خلوت می‌کردند تا ستاره دیده شود. آمدم توی اتاق. لباس تن کردم. کاپشن‌ام را پوشیدم. درب خانه را بستم. پایین پله‌ها بند پوتین‌هایم را گره زدم. انگار با این همه عجله، می‌خواستم به دیدار کسی بروم که مدت‌ها است انتظار دیدن‌اش را دارم. درب ساختمان را که باز کردم دیدم چند جایی از کوچه خیس است. عطر "باران"جان شدید فضای کوچه را هم خوش‌بو کرده بود اما اثری ازش نبود. با خودم گفتم "یا تا همین مقداری پیش "باران"جان این‌جا بوده و یا این همسایه‌مان که دارد خانه می‌سازد کوچه را خیس کرده. رو به آسمان از "خدا"جان خواستم "باران"جان را بیاورد. همان‌طور با چشم‌های منتظرم این‌طرف و آن‌طرف کوچه را برانداز کردم. بغض‌ام گرفته بود. درب ساختمان را بستم. وارد کوچه که شدم، یک‌هو احساس کردم گونه‌ام خیس شد. شک کردم. گفتم شاید دارم اشتباه می‌کنم. قدم بعدی یک قطره‌ی دیگر و باز همین‌طور. "باران"جان آمد و با آمدنش هر چه خوشی بود ریخت توی دلم. تا سر کوچه که رسیدم، زمین خیس خیس شده بود. نه این‌که رگبار باشد اما همه‌ی کوچه و خیابان را رنگ و بوی "باران"جان پر کرده بود. از خیابان رد شدم. همه چیز برای خوشی مهیا بود. کوچه‌ی روبرویی را هم رد کردم و رسیدم به مسیر همیشگی. قدم به قدم با خوش‌حالی راه افتادم. از زیر پل رد شدم. کلی با "شب"عزیز و "باران"جان و "ستاره" و "محبوب" و قدری هم با "دود" خلوت کردم. حرف زدم. مسیر همیشگی را تا انتها قدم زدم. برگشتم. هنوز که هنوز "باران"جان بود. این بار در برگشت به پل که رسیدم، قدری زیرش ایستادم و از همان‌جا، در حالی‌که لبه‌ی پل، جلوی چراغ نورافکن را بگیرد، یک دل سیر "باران"حان را نگاه کردم که زیر نور نورافکن کنار خیابان، کاملا تمام حضورش معلوم بود. یاد آن شب زمستانی پارسال افتادم که آمدن "برف"جان را زیر نور همین نورافکن‌ها تماشا می‌کردم. واقعا که لذت بی‌حد و حصری دارد. دوباره در مسیر برگشت به راه افتادم. کمی مانده بود تا آسمان روشن بشود که رسیدم سر کوچه. نه تنها بغضی نداشتم که کلی هم خوش‌حال بودم از آن چه شب خوبی که گذرانده بودم. شبی که فکر نمی‌کردم "باران"جان بیاید. شبی که پس از مدت‌ها شد که خلوتی بکنم و جان تازه‌ای بگیرم. آن هم درست همان وقتی که انتظارش را نداشتم، همه چیز مهیا شده بود. چند قدم مانده بود تا دَم ِ درب ساختمان. خنده از لب‌هایم پاک نمی‌شد. یک لحظه به این فکر کردم که نکند "خدا"جان باران را فقط برای همین ساعت‌های قدم‌زدن‌ام آورده باشد. دوباره غرق شدم در خوشی آن لحظات. نمی‌دانم برای‌تان پیش آمده یا نه؛ هنگامی که نسبت به همه چیز احساس رضایت‌مندی ویژه‌ای داشته باشید. همان احساس را داشتم. می‌دانستم که خواسته‌ی دیگری ندارم. ناگهان همین‌طور که قدم‌هایم به سمت خانه نزدیک‌تر می‌شد، احساس کردم "باران"جان دارد می‌رود. خبری از چکیدن قطره‌ای روی آب‌هایی که کف کوچه جمع شده بودند، نبود. درست روبروی درب خانه - همان‌جا که اولین قطره روی گونه‌ام چکیده بود - فهمیدم دیگر قطره‌ای پایین نمی‌آید. شک کردم. کمی همان‌جا ایستادم. رو کردم سمت آسمان. دریغ از قطره‌ای دیگر. بهت‌زده شده بودم. می‌پرسیدم "یعنی تمام این آمدن و ماندن و رفتن "باران"جان اتفاقی بوده؟". باز هم کمی ماندم تا مطمئن شدم دیگر "باران"جان رفته است. وارد ساختمان شدم. پوتین‌هایم را در جاکفشی گذاشتم. کاپشن‌ام را از تن‌ام درآوردم. لباس‌هایم را عوض کردم. هنوز غرق در حیرت و شادی توامانی بودم. هنوز شب بود و سپیده نیامده بود. مثل همیشه، کنار درب اتاق که به ایوان باز می‌شد دراز کشیدم. سرم را توی بالش فرو کردم. روانداز سبز را تا روی سینه‌ام بالا کشیدم. هنوز بهت‌زده بودم. از شیشه‌ی در اتاق که به آسمان نگاه کردم دیدم ابرها گوشه‌ای از آسمان را خلوت کرده‌اند و ستاره آمده روبروی چشم‌هایم، بالاتر از افق، ایستاده و دارد مثل همیشه برایم چشمک می‌فرستد. حیرت‌ام بیش‌تر شد. شادی‌ام شدت گرفت. بغض‌ام ترکید. گونه‌هایم خیس شد. کمی قبل از آن‌که سپیده برسد، خواب مرا برد.
گفته بودم که؛ شاید این سطرهای یکی از همین سه‌شنبه‌های گذشته را باور نکنید! نمی‌دانم!


--------------------------------------
آن شب، پنداشتم که حضور ناگهانی "باران"جان بیش از تمام براهینی که فلاسفه اسلامی سرهم می‌کنند حضور "خدا"جان را برایم ثابت کرد.
فردای آن شب تا چند روز هوا همه‌اش ابری و گرفته بود. یک شب رفته بودم پیاده‌روی. به "خدا"جان گفتم "اگر می‌شود این ابرها را ببر تا ستاره را ببینم. برای چند روز. یک روز. دو روز. سه روز. چهار روز. یک هفته. ده روز.". اما آن‌قدر پررویی و زیاده‌خواهی در این خواسته‌ام می‌دیدم که سریع از خیال بیرون‌اش کردم. یک روز بعد آسمان صاف شد. حدود ده شبی گذشت و من هر شب ستاره را سلام می‌کردم. باز هم؛ شاید باور نکنید! نمی‌دانم.


شنبه 1387/09/02
سهم کودکان فقط شادی است. فقط کودکی.

     by Abdullah AlQahtani

 

جگرم را سوزاند.
فکرم را پاره کرد.
تمرکزی برایم نگذاشت.
خیالم،
   سوژه‌هایی که شعر یا داستان می‌شدند، _ شاید _
   همه را به هم زد.
دلم گر گرفت
با دیدن گدازه‌های آتشین دل دخترک
    که از گوشه‌ی چشمانش فوران می‌کرد
و گدازه‌ها از دهانه‌ی چشمانم فوران کرد :
دخترک دست راستش در دست چپ پدر،
بی هیچ مقاومتی،
گام‌های کودکانه‌اش را به قدم‌های بلند و سریع پدر سپرده بود.
           _ پدری که دختر دیگرش را با دست راست دنبال خود می‌بُرد _
چشم‌ها و گونه‌های معصومانه‌ی دخترک سرخ و خیس شده بودند.
به چه اعتراض می‌کرد، نمی‌دانم!
           اما
          اعتراض نداشت به این‌که گونه‌های سرد و پراشکش در معرض هوا
                                                        مدام و بدون لحظه‌یی فاصله می‌سوزد.
دختر ِ دیگر لبخند بر لب، بی‌آن‌که صدای گریه‌ی خواهرش را بشنود و حتی آدم‌های توی پیاده‌رو را ببیند، چشم‌های براقش میان ویترین مغازه‌ها دنبال چیزی بود انگار.
پدر که مقاومتی از دخترک نمی‌دید؛
                          حتی کلماتی را برای آرام‌کردن هق‌هق ِ او خرج نمی‌کرد.
دخترک هنوز دهانش باز بود.
و چشمانش سرخ و سرد و خیس.
گریه می‌کرد.

یک ثانیه تماشا
     آن‌قدر جانکاه بود
که تمام مرا از پای درآورْد.
فکرم را پاره کرد.
جگرم را سوزاند.


--------------------------------------
هنوز که هنوزه، تکرار این روایت
جگرم را می‌سوزاند.


یکشنبه 1387/08/19
مانده‌ام چشم به راهت ای دوست..

     by Evgeni Donev

 

زهی خجسته زمانی که یار بازآید

به کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من

ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید

 

--------------------------------------
این دنیای مجازی شده مثل درب ِ پشتی ِ خانه‌ی «محبوب»؛ زمان را همین گوشه و کنارها سپری می‌کنم به امید آن‌که شاید از این درب هم رفت‌وشدی کند.
بدون همین امید _ که انگار توخالی است _ زندگی که نمی‌شود. پس بگذارید این امید را در دل‌ام نگه دارم.


یکشنبه 1387/08/12
پیوند با دوری

     by Miguel Angel de Arriba Cuadrado

 

خواهرهای داماد توری سفیدی را بالای سر عروس و داماد نگه داشته‌اند. خواهر عروس دو کله قند را بالای توری، به هم می‌ساید. مرد عاقد نگاهی به موز توی بشقاب می‌اندازد. دستش را می‌برد سمت دفتر بزرگش و خودکار را از وسط آن برمی‌دارد. داماد نگاهی به عروس می‌اندازد. عروس به کلمه‌ی "سورة النور" خیره شده است. مرد عاقد انگشت‌هایش را در هم قفل می‌کند و می‌گوید: "برای بار سوم عرض می‌کنم. عروس خانوم! آیا بنده وکیلم؟". داماد آرام نفس عمیقی می‌کشد. عروس پلک‌هایش را می‌بندد. لب‌هایش را بر هم می‌فشارد. داماد به عروس نگاه می‌کند. عروس یاد پسر جوان کتاب‌فروش می‌افتد. و یاد این‌که چقدر در خلوتِ کتاب‌فروشی، با هم از عاشقانه‌های‌شان گفته‌اند. یاد این‌که یک کلمه از آن‌همه عاشقانه‌هایش را تا به حال به داماد نگفته است. و به این فکر می‌کند که لابد دیگر نمی‌شود در خلوتِ کتاب‌فروشی، روی مبل راحتی بنشیند و به چشم‌های جوان کتاب‌فروش که پشت میز نشسته است، زل بزند و با هم صحبت کنند، شعر بخوانند، از دوست‌داشتنی‌ها و آرزوها و درونیات و افکارشان بگویند. و لابد دیگر این هم نمی‌شود که دعوت پسر کتاب‌فروش را برای رفتن به کافه‌ای که توی کوچه پس‌کوچه‌های روبروی کتاب‌فروشی گم است، قبول کند. عروس چشم‌هایش را می‌گشاید. لب‌هایش را هنوز بر هم فشار می‌دهد. یادش می‌افتد همیشه وقتی پسر جوان خم می‌شد تا قفل کرکره‌ی کتاب‌فروشی را بزند، به افق نگاه می‌کرد و در همان حالت با پسر از زیبایی غروب می‌گفت و این‌که دیگر کم‌کم ستاره‌ها پیدایشان می‌شود، بعد با هم به سمت کافه می‌رفتند. قطره‌ای از چشم راست‌اش پایین می‌چکد و روی "سورة انزلناها" پخش می‌شود. به این فکر می‌کند که آیا می‌شود از آن ثانیه‌ها با داماد بگوید. یا اصلا آیا ثانیه‌ها با داماد، آن‌قدر عاشقانه می‌گذرند. آب دهانش را قورت می‌دهد. می‌گوید: "بله!".

زن‌های فامیل کل می‌کشند. داماد تنش مور مور می‌شود. مرد عاقد موز را از توی بشقاب برمی‌دارد. قرآن خیس می‌شود. پسر کتاب‌فروش سیگارش را توی زیرسیگاری روی میز کافه‌ی کوچه پس‌کوچه‌های روبروی کتاب‌فروشی فشار می‌دهد، دود را با آهی بلند از دهان‌اش بیرون می‌دهد و چشمانش را می‌بندد.


--------------------------------------
محبوبم!
کاش بودید
تا در این روزهای پرکسالت که زیاد نیازتان دارم
برای مجالی
          _که کمینه و بیشینه‌اش با شما_
آرامش می‌دادید
به تن خسته و ذهن شبانه و بی‌تابم.


یکشنبه 1387/08/05

 

کلیه حقوق این مجموعه طبق قوانین نرم افزاری برای نویسنده محفوظ، و انتشار آن‌ها با ذکر منبع آزاد است